حكايت ( 16 ) [ مگر ديده باشى كه در باغ و راغ . . . . ]
مگر ديده باشى كه در باغ و راغ ( 1 ) ، * بتابد به شب كرمكى چون چراغ
يكى گفتش : اى كرمك شبفروز ، * چه بودت كه بيرون نيايى به روز ؟
ببين كاتشى كرمك خاكزاد ، * جواب از سر روشنايى چه داد :
كه من روز و شب جز به صحرا نيم ، * ولى پيش خورشيد پيدا نيم
حكايت ( 17 ) [ ثنا گفت بر سعد زنگى كسى . . . . ]
ثنا گفت بر سعد زنگى ( 2 ) كسى ، * كه بر تربتش باد رحمت بسى
درم داد و تشريف ( 3 ) و بنواختش * به مقدار خود منزلت ساختش
چو « اللّه ( 4 ) بس » ديد بر نقش زر ، * بشوريد و بركند خلعت زبر
ز سوزش چنان شعله در جان گرفت ، * كه برجست و راه بيان گرفت
يكى گفتش از همنشينان دشت : * چه ديدى كه حالت دگرگونه گشت ؟
تو اول زمين بوسه دادى به جاى ، * نبايستى آخر زدن پشت پاى
بخنديد : كاول ز بيم و اميد ، * همى لرزه بر تن فتادم چو بيد
به آخر ز تمكين « اللّه بس » * نه چيزم به چشم اندر آمد نه كس
حكايت ( 18 ) [ به شهرى در از شام غوغا فتاد . . . . ]
به شهرى در از شام غوغا فتاد * گرفتند پيرى مبارك نهاد
هنوز آن حديثم به گوش اندر است * چو قيدش نهادند بر پاى و دست ،
شرح
( 1 ) . راغ : مأخوذ از لهجهء سغدى ، به معنى مرغزار و صحرا و دامنهء كوه كه رو به صحرا باشد .
( 2 ) . سعد بن زنگى : پنجمين اتابك فارس از 599 تا 628 پدر ابو بكر ، ممدوح سعدى است . اين بيت و هفت بيت بعد از آن در پاورقى نسخه علىيف ضبط شده .
( 3 ) . تشريف : مفتخر ساختن ، در اينجا مراد خلعت دادن است .
( 4 ) . اللّه بس : ترجمه « حسبى اللّه » كه در آخرين سوره از سوره توبه آمده و بنابر احاديث ، نقش خاتم حضرت رضا حسبى اللّه بوده است و در اينجا مراد اين است كه وقتى درويش به سكه زر نگاه كرد و نقش « اللّه بس » را كه نقش سكه سعد زنگى بود مشاهده كرد شوريده شد ، زيرا دانست كه در برابر خدا هيچچيز و هيچكس به چيزى شمرده نميشود .