گلى را كه نه رنگ باشد نه بوى ، * غريب است سوداى بلبل بر اوى
به محمود گفت اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى :
كه عشق من اى خواجه بر خوى اوست * نه بر قد و بالاى نيكوى اوست
حكايت ( 13 ) [ شنيدم كه در تنگنايى شتر . . . . ]
شنيدم كه در تنگنايى شتر ، * بيفتاد و بشكست صندوق در
ز يغما ملك آستين برفشاند * وز آنجا به تعجيل ، مركب براند
سواران ، پى در و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند ( 1 )
نماند از وشاقان ( 2 ) گردن فراز ، * كسى در قفاى ملك جز اياز
نگه كرد : كاى دلبر پيچ پيچ * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت : هيچ
من اندر قفاى تو ميتاختم ، * ز خدمت به نعمت نپرداختم
گرت قربتى هست در بارگاه ، * به خلعت مشو غافل از پادشاه
خلاف طريقت بود كاوليا ( 3 ) ، * تمنا كنند از خدا جز خدا
گر از دوست چشمت بر احسان اوست ، * تو دربند خويشى نه دربند دوست
ترا تا دهن باشد از حرص باز ، * نيايد به گوش دل از غيب ، راز
حقيقت سراييست آراسته * هوا و هوس گرد برخاسته ( 4 )
نبينى كه جايى كه برخاست گرد ، * نبيند نظر گرچه بيناست مرد
حكايت ( 14 ) [ قضا را من و پيرى از فارياب . . . . ]
قضا را من و پيرى از فارياب ( 5 ) ، * رسيديم در خاك مغرب ( 6 ) به آب
شرح
( 1 ) . سواران به يغما . . . : سواران به غارتگرى و گردآورى گوهرهاى ريخته سرگرم شدند و پادشاه را تنها گذاشتند .
( 2 ) . وشاق : ( تركى است ) : غلام ، امروزه در تركى اوشاخ به معنى پسر است .
( 3 ) . خلاف طريقت . . . : اوليا و صاحبان ولايت از خدا جز معرفت خدا را نمىخواهند و اگر چيز ديگرى بخواهند ، بر خلاف طريقت رفتار كردهاند .
( 4 ) . گرد برخاسته : برخاسته صفت است براى گرد . هوى و هوس به غبار متصاعد در هوا تشبيه شده است .
( 5 ) . فارياب : ( فاراب ) : شهرى است مشهور در خراسان قديم از توابع گوزگانان در نزديكى بلخ و بر كرانه غربى جيحون كه آن را با اماله « فيرياب » نوشتهاند . اين شهر بين - « مرورود » و بلخ بوده و خرابههاى آن به اسم « خيرآباد » هنوز باقى است و زادگاه « معلم ثانى » ابو نصر محمد بن محمد ، فيلسوف بزرگ اسلام در نيمه قرن سوم و نيمه اول قرن چهارم هجرى بوده است . همچنين مولد ظهير الدين فاريابى است .
( 6 ) . خاك مغرب : مراد تونس و مراكش است .