شبى ديو خود را پريچهره ساخت ، * در آغوش آن مرد و بر وى ( 1 ) بتاخت
سحرگه مجال نمازش نبود * ز ياران كس آگه ز رازش نبود
به آبى فرو رفت نزديك بام ( 2 ) ، * برو بسته سرما درى از رخام ( 3 )
نصيحتگرى لومش ( 4 ) آغاز كرد : * كه خود را بكشتى درين آب سرد
ز برناى منصف برآمد خروش : * كه اى يار ، چند ؟ از ملامت خموش
مرا پنج روز اين پسر دل فريفت * ز مهرش چنانم كه نتوان شكيفت ( 5 )
نپرسيد بارى به خلق خوشم * ببين تا چه بارش به جان ميكشم
پس آن را كه شخصم ز خاك آفريد ، * به قدرت در او جان پاك آفريد ،
عجب دارى ار بار امرش برم * كه دايم به احسان و فضلش درم ،
اگر مرد عشقى ، كم خويش ( 6 ) گير * و گرنه ، ره عافيت پيش گير
مترس از محبت كه خاكت كند ، * كه باقى ( 7 ) شوى گر هلاكت كند
نرويد ( 8 ) نبات از حبوب درست ، * مگر حال بر وى بگردد نخست
ترا با حق آن آشنايى دهد ، * كه از دست خويشت رهايى دهد
كه تا با خودى در خودت راه نيست * وزين نكته جز بى خود ، آگاه نيست
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . بر وى بتاخت : تاختن ديو پريچهره كنايه از ديدن خوابى است كه موجب غسل شود .
( 2 ) . بام : بامداد ، صبح .
( 3 ) . رخام : نوعى سنگ . يخ روى آب از جهت قطر زيادى كه داشته است به « رخام » تشبيه شده است .
( 4 ) . لومش : ملامتش .
( 5 ) . شكيفت : شكيبيدن ، صبر كردن .
( 6 ) . كم خويش گرفتن : خود را به چيزى نشمردن .
( 7 ) . كه باقى شوى گر هلاكت كند : اشاره دارد به آخرين مرحله سلوك كه بقاى بعد از فناست ، كسى كه در ذات حق ، فانى و مندك شود ، باقى و جاودان ميگردد و معنى « فناء فى اللّه » همين است .
( 8 ) . نرويد نبات از حبوب درست : مقصود اين است كه تا دانه نشكفد و نشكند و خاك بر آن ريخته نشود گياه از آن نميرويد . پس شرط رشد در راه عرفان همانا دلشكستگى است .