ترا بنده از من به افتد بسى * مرا چون تو ديگر نيفتد كسى
حكايت ( 8 ) [ طبيبى پريچهره در مرو بود . . . . ]
طبيبى پريچهره در مرو بود ، * كه در باغ دل قامتش سرو بود
نه از درد دلهاى ريشش خبر * نه از چشم بيمار خويشش خبر
حكايت كند دردمندى غريب ، * كه خوش بود چندى سرم با طبيب
نميخواستم تندرستى خويش * مبادا كه نايد طبيبم بپيش
بسا عقل ( 1 ) زورآور چير دست ، * كه سوداى عشقش كند زيردست
چو سودا خرد را بماليد گوش ، * نيارد دگر سر برآورد هوش
حكايت ( 9 ) [ يكى پنجهء آهنين راست كرد . . . . ]
يكى پنجهء آهنين راست كرد ، * كه با شير ، زورآورى خواست كرد
چو شيرش بسرپنجه در خود كشيد ، * دگر زور در پنجهء خود نديد
يكى گفتش : آخر چه خسبى چو زن ! * به سرپنجهء آهنينش بزن
شنيدم كه مسكين در آن زير گفت : * نشايد بدين پنجه با شير گفت
چو بر عقل دانا شود عشق چير ، * همان پنجهء آهنين است و شير
تو در پنجهء شيرمرد اوژنى ( 2 ) * چه سودت كند پنجهء آهنى !
چو عشق آمد ، از عقل ديگر مگوى ، * كه در دست چوگان اسير است گوى
حكايت ( 10 ) [ ميان دو عمزاده وصلت فتاد . . . . ]
ميان دو عمزاده وصلت فتاد ، * دو خورشيد سيماى مهتر نژاد
يكى را بغايت خوش افتاده بود * دگر نافر ( 3 ) و سركش افتاده بود
يكى خلق و لطف پرىوار داشت * يكى روى در روى ديوار داشت
يكى خويشتن را بياراستى * دگر مرگ خويش از خدا خواستى
شرح
( 1 ) . بسا عقل . . . : نظير از شعر متنبى « و ماهى الا لحظة بعد لحظة - اذا نزلت فى القلب قدر حل العقل » ضمير « هى » راجع است به محبت . ترجمه : « محبت با نگاه پس از نگاه مىآيد و چون محبت در دل فرود آيد ، عقل از دل كوچ مىكند .
( 2 ) . مرد اوژن : مردافكن . صفت است براى شير .
( 3 ) . نافر : گريزنده .