زر از بهر چيزى خريدن نكوست ، * چه خواهى ( 1 ) خريدن به از ناز دوست ؟
گر از ( 2 ) دلبرى دل به تنگ آيدت ، * دل غمگسارى به چنگ آيدت
مبر تلخ عيشى ز روى ترش * به آب دگر آتشش باز كش
ولى گر به خوبى ندارد نظير ، * به اندك دلآزار ، تركش مگير
توان از كسى دل بپرداختن ، * كه دانى كه بىاو توان ساختن
حكايت ( 6 ) [ شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت . . . . ]
شنيدم كه پيرى شبى زنده داشت * سحر دست حاجت به حق برفراشت
يكى هاتف انداخت در گوش پير : * كه بيحاصلى ، رو سر خويش گير
برين در ، دعاى تو مقبول نيست * به خوارى ( 3 ) برو يا بزارى بايست
شب ديگر از ذكر و طاعت نخفت * مريدى ز حالش خبر يافت ، گفت :
چو ديدى كز آن روى بستست در ، * به بيحاصلى سعى چندين مبر
به ديباچه بر ، اشك ياقوت فام ، * به حسرت بباريد و گفت : اى همام ،
به نوميدى آنگه بگرديدمى ، * ازين ره كه راهى دگر ديدمى ،
مپندار گر وى عنان برشكست ، * كه من باز دارم ز فتراك ، دست
چو خواهنده محروم گشت از درى ، * چه غم ! گر شناسد در ديگرى
شنيدم كه را هم درين كوى نيست ، * ولى هيچ راه دگر روى نيست
درين بود سر بر زمين فدا ، * كه گفتند در گوش جانش ندا :
شرح
( 1 ) . چه خواهى . . . : در نسخه علىيف : « نخواهى خريدن به از ياد دوست » .
( 2 ) . گر از دلبرى دل بتنگ آيدت : در اين بيت و ابيات بعدى پس از آنكه شيخ اجل در باب عشق حقيقى سخن رانده و اصل توحيد و وحدت را لازم شناخته در باب عشق مجازى ، عاشقان را تسلى داده است كه اگر دلبرى از دست برود ، غمگسارى ديگر به چنگ خواهد آمد . پس زندگى را با روى ترش دلبر ، ملول و تلخ مگردان و براى كشتن آتش خشم او آب لطف ديگرى را جستجو كن . مگر اينكه بىنظير باشد كه در آن صورت ، اندك كدورت و آزار نبايد موجب ترك دلدار شود . در نسخهء علىيف بجاى « دگر غمگسارى » « دل غمگسارى » ضبط شده است .
( 3 ) . به خوارى برو ، يا به زارى بايست : مراد بيت اينست كه : چه به خوارى به روى و چه به زارى بايستى ، دعاى تو پذيرفتهء درگاه نيست .