درين مجلس آن كس به كامى رسيد ، * كه ( 1 ) در دور آخر به جامى رسيد
حكايت ( 5 ) [ چنين نقل دارم ز مردان راه . . . . ]
چنين نقل دارم ز مردان راه ، * فقيران منعم گدايان شاه ،
كه پيرى به دريوزه شد بامداد ، * در مسجدى ديد و آواز داد
يكى گفتش : اين خانهء خلق نيست * كه چيزى دهندت ، به شوخى ( 2 ) مايست
به دو گفت : كاين خانهء كيست پس ، * كه بخشايشش نيست بر حال كس ؟
بگفتا خموش ، اين چه لفظ خطاست * خداوند خانه ، خداوند ماست
نگه كرد قنديل ( 3 ) و محراب ديد * بسوز از جگر نعرهيى بركشيد :
كه حيف است از اينجا فراتر شدن * دريغ است محروم از اين در شدن
نرفتم به محرومى از هيچ كوى ، * چرا از در حق شوم ، زرد روى ؟
هم اينجا كنم دست خواهش دراز ، * كه دانم نگردم تهىدست باز
شنيدم كه سالى مجاور نشست ، * چو فرياد خواهان برآورده دست
شبى پاى عمرش فروشد به گل ، * طپيدن گرفت از ضعيفيش دل
سحر برد شخصى چراغش به سر ، * رمق ديد ازو چون چراغ سحر
همى گفت غلغلكنان از فرح : * « فمن ( 4 ) دق باب الكريم انفتح »
طلبكار بايد صبور و حمول ( 5 ) * كه نشنيدهام كيمياگر ملول
چه زرها به خاك سيه در كنند * كه باشد كه روزى مسى زر كنند
شرح
( 1 ) . كه در دور آخر به جامى رسيد : معمول مجلس بادهگسارى آن بوده كه ساقى دور ميزده و به نوبت حاضران را ساغر ميداده است .
( 2 ) . به شوخى : با تهور ، با بىشرمى .
( 3 ) . قنديل : ( با كسر اول ) لفظ معرب به معنى چراغ و چراغدان ( جمع آن قناديل ) از ريشه يونانىalehdnaK: چراغى كه از سقف آويزند . همريشه است باellednahC( شمع ) وreillednahC( شمعدان و چراغدان ) در زبان فرانسه . قنديل نخست در كليساها آويخته ميشد و از آنجا به معابد اديان ديگر ، راه يافته است .
( 4 ) . « فمن دق باب الكريم انفتح » : كسى كه در خانهء بزرگوارى را بكوبد ، بر او در گشوده ميگردد .
( 5 ) . حمول : ( صيغهء مبالغه عربى ) بسيار بردبار .