چو يعقوبم ( 1 ) ار ديده گردد سپيد ، * نبرم ز ديدار يوسف اميد
يكى را كه سر ، خوش بود با يكى ، * نيازارد از وى به هر اندكى
ركابش ببوسيد روزى جوان ، * برآشفت و برتافت از وى عنان
بخنديد و گفتا : عنان برمپيچ ، * كه سلطان عنان برنپيچد ز هيچ ( 2 )
مرا با وجود تو هستى نماند * به ياد توام خودپرستى نماند
گرم جرم بينى ، مكن عيب من * تويى ( 3 ) سر برآورده از جيب من
بدان زهره ( 4 ) دستت ( 5 ) زدم در ركاب ، * كه خود را نياوردم اندر حساب
كشيدم قلم بر سر نام خويش * نهادم قدم بر سر كام خويش
مرا خود كشد تير آن چشم مست ، * چه حاجت كه آرى به شمشير دست ؟
تو آتش ( 6 ) به نى در زن و درگذر * كه نه خشك در بيشه ماند ، نه تر
حكايت ( 2 ) [ شنيدم كه بر لحن خنياگرى . . . . ]
شنيدم كه بر لحن خنياگرى ( 7 ) ، * به رقص اندر آمد پرى پيكرى ،
شرح
( 1 ) . چو يعقوبم ار ديده . . . ترجمه آيه 84 از سوره « يوسف » است« وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ »« دو چشم يعقوب از اندوه سفيد شد و خشم خود هماره فرو مىخورد . »
( 2 ) . ز هيچ : از معدوم .
( 3 ) . تويى . . . مراد اينست كه عاشق براى خود شخصيتى جدا از معشوق تصور نمىكند و خود را همان معشوق مىداند كه سر از گريبان عاشق بيرون آورده است .
( 4 ) . زهره : در اينجا جرأت . قدما ميپنداشتند كه جاى عقل ما مغز است و جاى قوهء شهويهء ، شكم و جاى قوهء غضبيه ، جگر و زهره است .
( 5 ) . دستت : ضمير « ت » مضاف اليه است براى « ركاب » .
( 6 ) . تو آتش : مراد اينست كه معشوق با آتش عشق خود سراسر اعضاى عاشق را مىسوزاند چنان كه اگر در قصب و نى آتش زنند همهء گياهان و درختان بيشه ، اعم از خشك و تر خواهد سوخت .
( 7 ) . خنياگر : مركب از « خنيا » به معنى سرود و نغمه و « گر » ادات اتصاف : مطرب و سازنده و سرود خواننده . خنيا در پهلوى « هونواك » بوده است به معنى خوشآواز . گاهى در خنياگر جاى « نون » و « يا » را عوض كردهاند و شايد قلب از باب تصحيف بوده است دور نيست كه « غنا » از همين ريشه باشد .