ترا عشق همچون خودى ز آب و گل ، * ربايد همى صبر و آرام دل
به بيداريش فتنه بر خد ( 1 ) و خال * به خواب اندرش پايبند خيال
به صدقش چنان سر نهى در قدم ، * كه بينى جهان با وجودش عدم
چو در چشم شاهد نيايد زرت ، * زر و خاك يكسان نمايد برت
دگر با كست بر نيايد نفس ، * كه با او نماند دگر جاى كس
تو گويى ( 2 ) به چشم اندرش منزل است * و گر ديده برهم نهى در دل است
نه انديشه از كس كه رسوا شوى * نه قوت ، كه از وى شكيبا شوى
گرت جان بخواهد ، به لب برنهى * ورت تيغ بر سر نهد ، سر نهى
چو عشقى كه بنياد آن بر هواست ، * چنين فتنهانگيز و فرمانرواست ،
عجب دارى از سالكان طريق ، * كه باشند در بحر معنى غريق !
به سوداى جانان ز جان مشتغل ( 3 ) * به ذكر حبيب از جهان مشتغل
به ياد حق از خلق بگريخته * چنان مست ( 4 ) ساقى كه مىريخته
نشايد به دارو دوا كردشان * كه كس مطلع نيست بر دردشان
« الست ( 5 ) » از ازل همچنانشان به گوش * به فرياد « قالوا بلى » در خروش
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . خد ( لفظ عربى ) : رخسار ، گونه . جمع آن ، خدود . شيخ اجل عشق الهى را ميخواهد با عشق مجازى مقايسه كند و ناظر است به عقايد نو افلاطونيان درباره عشق . ( ر ك تاريخ مختصر فلسفه تأليف نگارنده ) .
( 2 ) . تو گويى به چشم اندرش منزل است : ضمير شين مضاف اليه است براى « منزل » .
( 3 ) . ز جان مشتغل : از جان منصرف هستند و به آن توجهى ندارند و تنها نظاره آنان به جانان است . در نسخه « علىيف » مشتغل آخر بيت « منفعل » ضبط شده .
( 4 ) . چنان مست ساقى كه مىريخته : چنان شيفته ساقىاند كه به مى عنايتى ندارند و از آن درميگذرند . آنچه از نظر ما غايت و هدف تلقى مىشود در نزد سالكان عارف ، وسيلهيى بيش نيست و آنان با نيروى عشق ، خود مقصود را خواهانند . ساقى كنايه از فياض مطلق ، ذات فيض بخش پروردگار است .
( 5 ) . الست : اشاره است به آيه 172 از سوره اعراف« أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى » .خداوند ذريه آدم را گرفت و آنان را بر خودشان گواه ساخت و از ايشان پرسيد آيا من پروردگار شما نيستم ؟ آنان گفتند : آرى ، هستى . بر مبناى اين آيه قرآنى ، عرفا به « عالم الست » و « عالم ذر » يعنى جهانى پيش از اين جهان مادى قائل شدهاند و مبناى حكمت افلاطونى نيز بر مثالهاست و به همين جهت افلاطون علم را « تذكر » ميداند .