به دست تهى برنيايد اميد * به زر بركنى چشم ديو سپيد ( 1 )
وگر هرچه يا بى به كف برنهى ، * كفت وقت حاجت بماند تهى
گدايان به سعى تو هرگز قوى ، * نگردند ، ترسم تو لاغر شوى
چو مناع ( 2 ) خير اين حكايت بگفت ، * ز غيرت جوانمرد را رگ نخفت ( 3 )
پراكندهدل گشت از آن عيبجوى ، * برآشفت و گفت : اى پراكندهگوى ،
مرا دستگاهى كه پيرامن است ، * پدر گفت : ميراث جد ( 4 ) من است
نه ايشان به خست نگه داشتند ! * به حسرت بمردند و بگذاشتند !
به دستم نيفتاد ( 5 ) مال پدر ، * كه بعد از من افتد به دست پسر
همان به كه امروز مردم خورند * كه فردا پس از من به يغما ( 6 ) برند
خور و پوش ( 7 ) و بخشاى و راحت رسان * نگه مى چه دارى ز بهر كسان ؟
برند از جهان با خود اصحاب راى * فرومايه ماند به حسرت بجاى
زر و نعمت اكنون بده ، كان ( 8 ) تست * كه بعد از تو بيرون ز فرمان تست
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ديو سفيد : همان ديوى است كه در خوان هفتم ، رستم با او روبرو شد و بر او پيروز گرديد . در افسانهها چنين آمده است كه رستم قسمتى از جمجمهء اين ديو را بجاى كلاهخود بر سر ميگذاشت . به ريو ، يعنى بوسيلهء نيرنگ .
( 2 ) . مناع خير : مقتبس است از آيهء پانزدهم از سورهء قلم« مَنَّاعٍ لِلْخَيْرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ »پيش گيرنده از نيكى ، تجاوزكنندهء گنهكار .
( 3 ) . رگ نخفت : از خشم فارغ نشد .
( 4 ) . ميراث جد من است : مسند است براى دستگاهى .
( 5 ) . به دستم نيفتاد : مراد اين بيت و دو بيت پيش چنين است : پدرم گفت : اين مال كه من امروز دارم ، ارثى است كه از جد او به وى و از او به من رسيده است پس اجداد من با بخل و خست ، اين مال را نگاه داشتند و خود مردند و به حسرت از خويش بجاى گذاشتند ، اما اينك كه به دست من افتاده است ، مانند پدر رفتار نخواهم كرد ، تا در نتيجهء بخل من به پسرم بازماند .
( 6 ) . يغما : در متن علىيف غارت .
( 7 ) . خور و پوش : بخور و بپوش و بپوشان .
( 8 ) . كان : مخفف كه آن يعنى كه از آن تست « آن » در اين مورد و موارد مشابه ، ضمير ملكى است . اين بيت مكرر است .