برآشفت عابد : كه خاموش باش ، * تو مرد زبان نيستى ( 1 ) ، گوش باش
اگر راست بود آنچه پنداشتم ، * ز خلق آبرويش نگه داشتم
و گر شوخ چشمى و سالوس ( 2 ) كرد ، * الا تا نپندارى افسوس كرد ( 3 )
كه خود را نگه داشتم آبروى ، * ز دست چنان گربزى ياوهگوى ( 4 )
بد و نيك را بذل كن سيم و زر ، * كه اين كسب خيرست ، و آن دفع شر
خنك آنكه در صحبت عاقلان ، * بياموزد اخلاق صاحبدلان
گرت عقل و رايست و تدبير هوش ، * به عزت كنى پند سعدى به گوش ،
كه اغلب درين شيوه دارد مقال ، * نه در چشم و زلف و بناگوش و خال
حكايت ( 4 ) [ يكى رفت و دينار ازو صد هزار . . . . ]
يكى رفت و دينار ازو صد هزار ، * خلف برد ( 5 ) صاحبدلى هوشيار
نه چون ممسكان دست بر زر گرفت * چو آزادگان دست ازو برگرفت
ز درويش ، خالى نبودى درش * مسافر به مهمانسراى اندرش
دل خويش و بيگانه خرسند كرد ، * نه همچون پدر سيم و زر بند كرد
ملامت كنى گفتش : اى باد دست ( 6 ) ، * به يكره پريشان مكن هرچه هست
شرح
( 1 ) . تو مرد زبان نيستى : در متن تصحيحشدهء علىيف « تو مرد سخن نيستى » ضبط شده است .
( 2 ) . سالوس : معرب چاپلوس است بمعنى مردم متملق ، در معنى تملق هم به كار رفته ، چنان كه در اين موضع چنين است : گرچه سلس بفتح اول و كسر ثانى در عربى معنى لين و نرم آمده و سالس هم در معنى رام و منقاد به كار رفته ، اما سالوس از اين ريشه نيست .
( 3 ) . افسوس كرد : مصدر مرخم است بمعنى مسخره كردن و كار بيهوده كردن ، مراد اينست كه در نظر داشته باش بخششى كه من به اين گدا كردم ، عمل بيهوده نپندارى . « افسوس كرد » مفعول است براى نپندارى .
( 4 ) . اين بيت و بيت پيشين در متن اصلى علىيف ضبط نشده ، ليكن در حاشيهء آن ذكر شده است .
( 5 ) . خلف برد : يعنى صد هزار دينار ارث شخص ممسك به فرزند خلف صالحش رسيد كه صاحبدل و هوشيار بود . « دينار » مفعول است براى فعل برد و « خلف » فاعل فعل است و صاحبدل و هوشيار ، صفت است براى خلف . بواسطهء ضرورت شعر ، فعل ميان موصوف و صفت واقع شده است .
( 6 ) . باد دست : دست بر باد - اسر افكار .