كنون دست مردان جنگى ببوس * نه آنگه كه دشمن فرو كوفت كوس
نواحى ملك از كف بدسگال ، * به لشكر نگهدار و لشكر به مال
ملك را ( 1 ) بود بر عدو دست ، چير ، * چو لشكر دلآسوده باشند و سير
بهاى ( 2 ) سر خويشتن مىخورد * نه انصاف باشد كه سختى برد
چو دارند گنج از سپاهى دريغ ، * دريغ آيدش دست بردن به تيغ
چه مردى كند در صف كارزار ! * كه دستش تهى باشد و كار ، زار ( 3 )
به پيكار دشمن دليران فرست * هژبران به ناورد شيران فرست
به رأى جهانديدگان كار كن * كه صيد آزمون است گرگ كهن ( 4 )
مترس از جوانان شمشيرزن * حذر كن ز پيران بسيار فن
جوانان پيلافكن شيرگير ، * ندانند دستان ( 5 ) روباه پير
خردمند باشد جهانديده مرد * كه بسيار گرم آزمودست و سرد
جوانان شايستهء بختور ، * ز گفتار پيران نپيچند سر
گرت مملكت بايد آراسته ، * مده كار معظم ( 6 ) به نوخاسته
سپه را مكن پيشرو جز كسى ، * كه در جنگها بوده باشد بسى
به خردان مفرماى كار درشت * كه سندان ( 7 ) نشايد شكستن به مشت
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . ملك را : مضاف اليه تفكيك شده است براى « دست » .
( 2 ) . بهاى سر . . . مراد اين است كه مزدى كه سپاهى ميگيرد ، بهاى سر اوست ، چه جان خود را به خطر ميافكند .
( 3 ) . چه مردى كند . . . ميان « كارزار » و « كار ، زار » صنعت « جناس مرفو » رعايت شده در مصرع دوم « كار ، زار » دو كلمه است .
( 4 ) . گرگ پير در صيد و شكار باتجربه است ، همچنين پيران جنگى ، پيكار آموزندهاند و بايد انديشه و رأى آنان را به كار بست .
( 5 ) . دستان : مخفف داستان ، در اينجا به معنى حيله و نيرنگ است .
( 6 ) . معظم : با كسر ظاء به معنى ، بزرگ از « اعظم الامر » ، و معظم با فتح ظاء به معنى اكثر است و معظمه به معنى مصيبت است .
( 7 ) . سندان : افزارى كه مس و آهن و زر را بر آن ميگذارند و ميكوبند و اين لفظ با تغيير صورت ، از فارسى به سريانى و عبرى رفته است .