غم و شادمانى نماند و ليك ، * جزاى عمل ماند و نام نيك
كرم پاى دارد ، نه ديهيم ( 1 ) و تخت * بده كز تو اين ماند ، اى نيكبخت
مكن تكيه بر ملك و جاه و حشم ، * كه پيش از تو بودست و بعد از تو ، هم ( 2 )
خداوند ( 3 ) دولت غم دين خورد * كه دنيا بههرحال مىبگذرد
نخواهى كه ملكت برآيد بهم ، * غم ملك و دين هر دو بايد بهم
زرافشان ، چو دنيا نخواهى گذاشت * كه سعدى درافشاند اگر زر نداشت ( 4 )
حكايت ( 28 ) [ حكايت كنند از جفاگسترى . . . . ]
حكايت كنند از جفاگسترى ، * كه فرماندهى داشت بر كشورى
در ايام او روز مردم چو شام * شب از بيم او خواب مردم حرام
همه روز ، نيكان ازو در بلا * به شب دست پاكان ازو بر دعا
گروهى بر شيخ آن روزگار ، * ز دست ستمگر گرستند ( 5 ) زار :
كه اى پير داناى فرخنده راى ، * بگو اين جوان را : بترس از خداى
به گفتا : دريغ آيدم نام دوست ( 6 ) * كه هركس نه در خورد پيغام اوست
كسى را كه بينى ز حق بر كران ، * منه با وى ، اى خواجه ، حق در ميان
شرح
( 1 ) . ديهيم : تاج شاهى گويا با « دهيو » كه يك قسمت از بيست قسمت كشور هخامنشى بوده رابطهيى داشته باشد و ديهيم بر اين مبنا تاج شاهنشاهان است ، لفظemedaiDدر زبان فرانسه از طريق لغت يونانى مأخوذ از ديهيم است .
( 2 ) . تو ، هم : از مصراع دوم فعل . « خواهد بود » به قرينه حذف شده است .
( 3 ) . خداوند دولت : شخص نيكبخت . شخص نيكبخت ، در غم دين و مذهب خويش است ، زيرا دنيا به هر حال كه باشد گذران است .
( 4 ) . چون دنيا را ميگذارى و ميروى ، زر و دينار و درهمى كه دارى بيفشان و بخشش كن .
سعدى چون زر در اختيار نداشت به افشاندن گوهر و درّ سخن دست زد .
( 5 ) . گرستند : گريستن - گريه كردن .
( 6 ) . شيخ و صاحبدل آن زمان چنين مىگويد : كه من دريغ دارم نام خدا را پيش اين جفاپيشه بر زبان آورم . زيرا نام خدا محترم است و هركس لياقت آن را ندارد كه پيش او نام خدا بر زبان آورند و از او به نام خدا مسئلتى كنند .