به زندان فرستادش از بارگاه * كه زورآزمايست بازوى جاه ( 1 )
ز ياران كسى گفتش اندر نهفت * مصالح نبود اين سخن گفت ، گفت ( 2 ) :
رسانيدن ( 3 ) امر حق ، طاعت است * ز زندان نترسم كه يك ساعت است
همان دم كه در خفيه اين راز رفت ، * حكايت به گوش ملك باز رفت
بخنديد : كاو ظن بيهوده برد ، * نداند كه خواهد درين حبس ، مرد
غلامى به درويش برد اين پيام * به گفتا به خسرو بگو : اى غلام ،
مرا بار غم بر دل ريش نيست * كه دنيا همين ساعتى بيش نيست
نه گر دستگيرى كنى ، خرمم * نه گر سر برى ، بر دل آيد غمم ( 4 )
تو گر كامرانى به فرمان و گنج ، * دگر كس فرومانده در ضعف و رنج ،
به دروازهء مرگ چون در شويم ، * به يك هفته با هم برابر شويم ( 5 ) ،
منه دل بر اين دولت پنج روز * به دود دل خلق ، خود را مسوز
نه پيش از تو بيش از تو اندوختند ، * به بيداد كردن جهان سوختند !
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . جاه : در نسخهء شوريده و مير خانى شاه بجاى جاه ضبط شده است . يعنى بازوى شخص صاحب جاه ، برحسب عادت در مقام زورآزمايى با ضعيفان است . اضافهء « بازو » « به جاه » ، اضافهء اقترانى است .
( 2 ) . گفت ، گفت : در اين مصراع گفت تكرار شده . اولى مصدر مرخم است و دومى ماضى مطلق است ، و فاعل آن نيكمرد است .
( 3 ) . رسانيدن امر حق طاعت است : يعنى كسى كه احكام الهى را تبليغ كند و در مقام امر به معروف و نهى از منكر باشد ، فرمان خداى ميبرد . مصراع ناظر است به كريمهء قرآنى از سورهء آل عمران« وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ »ترجمه : « بايد از شما امتى باشند كه به نيكى بخوانند و به معروف فرمان دهند و از منكر بازدارند » .
( 4 ) . حاصل اين بيت و بيتهاى پيشين چنين است : فقير گفت : حبس من بيش از يك ساعت نيست ، پادشاه تصور كرد كه مدت حبس خود را بسيار كوتاه پنداشته است ، از اينروى ظن او را به خطا نسبت داد و اظهار داشت كه او تا بميرد در حبس خواهد بود . درويش گفتار خود را روشن كرد و پيغام داد كه او زندگانى دنيا را يك ساعت بيش نميداند . بنابراين اى پادشاه ، اگر از من دستگيرى كنى خرم نميشوم و اگر سر مرا جدا كنى بر اين كار غمگين نخواهم شد ، زيرا زندگانى يك ساعته ارزشى ندارد .
( 5 ) . در بعضى نسخهها رديف مصراع « شديم » مىباشد .