. . . . . . . . . .
شرح
- نسخهء خود نقل كرده است و ما نيز آن ابيات را در پاورقى نقل مىكنيم :خرى ديد پوينده و باربر * توانا و زورآور و كارگر
يكى مرد ، گرد استخوانى بدست * چنان ميزدش كاستخوان ميشكست
شهنشه برآشفت و گفت : اى جوان ، * ز حد رفت جورت بر آن بىزبان
چو زورآوران خودنمائى مكن * برافتاده زورآزمايى مكن
پسندش نيامد فرومايه قول * يكى بانگ بر پادشه زد بحول :
كه بيهوده نگرفتم اين كار پيش * برو چون ندانى پس كار خويش
بسا كس كه پيش تو معذور نيست * چو وابينى از مصلحت دور نيست
ملك را درشت آمد از وى جواب * بگفتا بيا تا چه بينى صواب ،
كه پندارم از عقل بيگانهاى * نه مستى همانا كه ديوانهاى
بخنديد كاى ترك نادان ، خموش ، * مگر حال خضرت نيامد به گوش
نه ديوانه خواند كس او را نه مست ، * چرا كشتى ناتوانان شكست
جهانجوى گفت : اى ستمكار مرد ، * ندانى كه خضر از براى چه كرد ؟
در آن بحر ، مردى جفاپيشه بود ، * كه دلها از او بحر انديشه بود
جهانى ز كردار او پرخروش * خلايق ز دستش چو دريا به جوش
پس آن را ز بهر مصالح شكست ، * كه سالار ظالم نگيرد بدست
شكسته مطاعى كه در دست تست * از آن به كه در دست دشمن درست
خر اين جايگه لنگ و تيماركش ، * از آن به كه پيش ملك باركش
بخنديد دهقان روشنضمير * كه پس حق بدست منست اى امير ،
نه از جهل مىبشكنم پاى خر * كه از جور سلطان بيدادگر
ستمگر جفا بر تن خويش كرد * نه بر جان مسكين درويش كرد ،
كه فردا در آن محفل نام و ننگ * بگيرد گريبان و ريشش بچنگ
نهد بار از او زار بر گردنش * نيارد سر از عار بر كردنش
گرفتم كه خر بارش اكنون كشد * در آن روز بار خران چون كشد
گر انصاف پرسى بداختر كسيست ، * كه در راحتش رنج ديگر كسيست
اگر برنخيزد ، به آن مردهدل ، * كه خسبند ازو مردم آزردهدل
همين پنج روزش تنعم بود * كه شاديش در رنج مردم بود-