تكاور ( 1 ) به دنبال صيدى براند * شبش دست داد ، از حشم ( 2 ) بازماند
به تنها ندانست روى ( 3 ) و رهى * بيفتاد ناكام ، شب در رهى
يكى پيرمرد اندر آن ده مقيم ، * ز پيران مردمشناس ( 4 ) قديم
پسر را همى گفت : كاى شاد بهر ( 5 ) ، * خرت را مبر بامدادان به شهر
كه اين ناجوانمرد برگشته بخت ، * كه تابوت بينمش بر جاى تخت ،
كمر بسته دارد به فرمان ديو * به گردون بر ، از دست جورش غريو
درين كشور آسايش و خرمى ، * نديد و نبيند به چشم آدمى
مگر كاين سيه نامهء بىصفا ، * به دوزخ برد لعنت ( 6 ) اندر قفا
پسر گفت : راهى دراز است و سخت * پياده نيارم ( 7 ) شد اى نيكبخت
طريقى بينديش و رايى بزن * كه راى تو روشنتر از راى من
پدر گفت : اگر پند من بشنوى ، * يكى سنگ برداشت بايد قوى
زدن بر خر بىگنه چند بار * سر و دست و پهلوش كردن فگار
مگر كان فرومايهء زشت كيش ، * به كارش نيايد خر پشتريش ( 8 )
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . تكاور : مركب از « تك » و « آور » است كه در اينجا مراد اسب تندرو است .
( 2 ) . حشم : خدمتگزاران و كسانى كه نسبت به كسى تعصب ميورزند مشروط بر اينكه آن كس هم نسبت به آنان تعصب داشته باشد . بر چاكران و خويشاوندان و افراد خانواده هم اطلاق مىشود و در زبان عاميانه گوسفندان متعلق به يك كس را حشم خوانند و آن را بر احشام جمع ميبندند .
( 3 ) . روى : در اينجا به معنى مكان است . يعنى جاى و راهى را نميشناخت .
( 4 ) . مردمشناس : در نسخهء علىيف « منتشناس » ضبط شده است .
( 5 ) . اى شاد بهر : اى كسى كه بهرهاش شادى است . « شاد بهر » نام يكى از مثنوىهاى عنصرى بوده كه فعلا در دست نيست .
( 6 ) . لعنت : مفعول صريح است براى فعل « برد » . يعنى با نامهء سياه اعمال خود ، به دوزخ خواهد رفت و لعنت و نفرين مردم ، در قفاى وى و بعد از مرگ او همچنان ادامه خواهد يافت .
( 7 ) . نيارم : ( از مصدر يارستن ) نميتوانم .
( 8 ) . در بعضى نسخهها بيست و چهار بيت ضبط شده است كه علىيف آنها را در پاورقى -