در آن دم ترا مينمايد به دست * كه دهشت ( 1 ) زبانش ز گفتن ببست ،
كه دستى به جود و كرم كن دراز ، * دگر دست كوته كن از ظلم و آز
كنونت كه دست است كارى بكن * دگر كى برآرى تو دست از كفن
به تابد بسى ماه و پروين و هور ، * كه سر برندارى ز بالين گور
حكايت ( 21 ) [ قزل ارسلان قلعهيى سخت داشت . . . . ]
قزل ارسلان قلعهيى سخت داشت * كه گردن به الوند ( 2 ) برميفراشت
نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ * چو زلف عروسان رهش پيچپيچ ( 3 )
چنان نادر افتاده در روضهيى * كه ( 4 ) بر لاجوردى طبق ، بيضهيى
شنيدم كه مردى مبارك حضور ، * به نزديك شاه آمد از راه دور ،
حقايقشناسى ( 5 ) ، جهان ديدهيى * هنرمندى ، آفاق گرديدهيى
بزرگى ، زبانآورى كاردان * حكيمى ، سخنگوى بسيار دان
قزل گفت چندين كه گرديدهاى * چنين جاى محكم دگر ديدهاى ؟
بخنديد : كاين قلعهيى خرم است * و ليكن نپندارمش محكم است
شرح
( 1 ) . دهشت ( با فتح اول ) : ترس توأم با شگفتى ، مدهوش از همين ريشه است كه در فارسى به معنى بىخبر و مست به كار ميرود .
( 2 ) . الوند : در اوستاnavruAو در پهلوىdnevlA: كوهى است در جنوب همدان كه در حدود 3746 متر از سطح دريا ارتفاع دارد .
( 3 ) . نه انديشه از كس . . . : در اين قلعه ، انديشه و ترس از دشمن نبود و در آن همهء لوازم و حوائج را آماده ساخته بودند و راه قلعه مانند زلف عروسان پيچپيچ و پر از پيچوخم بود . اين بيت در متن نسخهء علىيف نيامده است .
( 4 ) . كه بر لاجوردى طبق . . . : اين قلعهء مرتفع در ميان بستان اطراف خود چنان مينمود كه گويى تخممرغى در طبق لاجوردى نهاده باشند . يعنى قصرى سفيد در ميان سبزهزارى وسيع قرار داشت .
( 5 ) . حقايقشناسى : يعنى شناسندهء حقيقتها « ياء در حقايقشناسى » و ياها در صفتهاى ديگرى كه در اين بيت و بيت بعدى آمده ، ياء نكره است و بر تعظيم دلالت مىكند . از جانب ديگر ، نكره آوردن آن به منظور آنست كه نيازمند به وصف باشد و براى شناساندن آن بيان صفات ديگرى لازم نمايد و درعينحال هريك از اين اوصاف مستقلا در موصوف منظور است و موصوف جامع همهء اين صفتها است و هر وصفى بر ارزش ؟ ؟ ؟