بنا كرد و نان داد و لشكر نواخت * شب از بهر درويش ، شبخانه ساخت
خزانه تهى كرد و پر كرد جيش ( 1 ) ، * چنان كز خلايق به هنگام عيش ( 2 )
برآمد همى بانگ شادى چو رعد * چو شيراز در ( 3 ) عهد بو بكر سعد
خديو ( 4 ) خردمند فرخ نهاد ، * كه شاخ اميدش برومند باد
حكايت شنو ، كان گو ( 5 ) نامجوى ، * پسنديده پى بود و فرخندهخوى
ملازم به دلدارى خاص و عام ، * ثناگوى حق ، بامدادان ( 6 ) و شام
در آن ملك ، قارون ( 7 ) برفتى دلير ، * كه شه دادگر بود و درويش سير
نيامد در ايام او بر دلى ، * نگويم كه خارى كه برگ گلى
سرآمد به تأييد ملك ، از سران * نهادند سر بر خطش سروران
دگر خواست افزون كند تخت و تاج ( 8 ) ، * بيفزود بر مرد دهقان خراج ( 9 )
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . جيش : سپاه ( جمع آن جيوش ) گويا ريشه آن فارسى باشد و « جيشپيش » نام يكى از نياكان داريوش هخامنشى است . مسند از مصراع دوم بيت به قرينه حذف شده است و بيت بعدى نيز مفسر آن تواند بود .
( 2 ) . چنان كز خلايق . . . : يعنى سپاه را ثروتمند كرد و همچنين مجالس عيش خود را از خلايق و مردم پر ميساخت .
( 3 ) . ازدر : درخور ، لايق .
( 4 ) . خديو : از ريشه خداوند ، معرب آن خديوى بمعنى پادشاه .
( 5 ) . گو : « كاو » و « كو » دلير ، مبارز . مراد از « آن گو نامجوى » پادشاه مورد گفتگو است . در متن علىيف بجاى « كانگو » « كودك » ضبط شده است .
( 6 ) . بامدادان : الف و نون در بامدادان و بهاران ادات زمان است .
( 7 ) . قارون : معرب « قورح » نام يكى از ثروتمندان بنى اسرائيل است كه داستان وى به اجمال در قرآن مجيد و به تفصيل در تورات آمده . غرور و بخل وى موجب هلاكش گرديد و زمين خود و اموال او را در خود فروبرد . در اينجا مراد ، شخص بسيار توانگر است .
( 8 ) . تاج : امروزه لفظى عربى به شمار ميآيد و آن را بر « تيجان و اتواح » جمع مىبندند ، ولى ريشهء آن فارسى است در ارمنى « تاگ » گفته مىشود و شايد مخفف تارك باشد .
در فرانسه. tnemennoruoCو در زبان انگليسىnoitanoroCبه معنى تاجگذارى ، مأخوذ از « قرن » به معنى شاخ است . در ميان مردم آريا « گاو » نمودار دليرى و مبارزه بوده - است و براى مجسمهء شاهان مبارز ، كه در دو جهت به كشورگشايى ميپرداختند ، دو شاخ تعبيه ميكردند ، چنان كه مجسمهء « نارامسين » كه از زير خاك شوش بدر آمده دو شاخ داشته است .
ذو القرنين هم كه در قرآن مجيد ، داستانش آمده به ظن قوى بر كورش يا داريوش قابل تطبيق است ، منتهى چون اسكندر از خانواده كارنينها بوده و نظر باينكه شيخ الرئيس از حكمت مشاء پيروى ميكرده و به اين مناسبت به اسكندر مهر ميورزيده ، ذو القرنين را لقب اسكندر پنداشته است و از آن پس اسكندر به اين لقب زبانزد شده است ( ر ك اعلام قرآن از نگارنده مقالهء ذو القرنين ) .
( 9 ) . خراج : مالياتى كه به زمين تعلق ميگرفته ، در عربى آمده است « الخراج خراج » يعنى خراج ( با ضم اول ) همچون جراحتى است در دلها كه بايد شكافته شود .