نخواهى كه نفرين ( 1 ) كنند از پست ، * نكو باش تا بد نگويد كست
حكايت ( 14 ) [ شنيدم كه در مرزى از باختر . . . . ]
شنيدم كه در مرزى از باختر ( 2 ) ، * برادر دو بودند از يك پدر ،
سپهدار ( 3 ) و گردنكش و پيلتن ، * نكوروى و داناى و شمشيرزن
پدر هر دو را سهمگين مرد يافت * طلبكار جولان ( 4 ) و ناورد ( 5 ) يافت
برفت آن زمين را دو قسمت نهاد * به هريك پسر ، زان نصيبى بداد ،
مبادا كه با يكدگر سركشند * به پيكار ، شمشير كين بركشند
پدر بعد از آن روزگارى ( 6 ) شمرد * به جانآفرين جان شيرين سپرد
اجل بگسلاندش طناب امل ( 7 ) * وفاتش فروبست دست عمل
مقرر شد آن مملكت بر دو شاه ، * كه بيحد و مر ( 8 ) بود گنج و سپاه
به حكم نظر در به افتاد ( 9 ) خويش ، * گرفتند هريك يكى راه ، پيش
يكى عدل ، تا نام نيكو برد * يكى ظلم ، تا مال گرد آورد
يكى عاطفت سيرت خويش كرد ، * درم داد و تيمار درويش كرد
شرح
( 1 ) . نفرين : مخفف ناآفرين .
( 2 ) . باختر : در اوستا و پهلوى در معنى جهت شمال استعمال شده است و در فارسى درى غالبا بر مغرب و گاهى بر مشرق اطلاق مىشود . نام مغرب در فارسى « خوروران » يا « خوربران » بوده كه به صورت خاوران درآمده است و مشرق را « خورآيان » و « خورآستان » ميناميدند كه به تدريج خراسان شده و چون خراسان و نيمروز بر دو سرزمين از سرزمينهاى ايران اطلاق يافته ، باختر و خاور را غالبا به عنوان مغرب و مشرق و گاهى به عنوان مشرق و مغرب در شعر و نثر پارسى آوردهاند ، باختر در زبان پهلوى علاوه بر سوى شمال بر صورت فلكى و برج هم اطلاق مىشود .
( 3 ) . در اين بيت صنعت « تنسيق الصفات » به كار رفته است .
( 4 ) . جولان : مخفف جولان با دو فتحه .
( 5 ) . ناورد : ناورد و نورد و نبرد به معنى جنگ و مبارزه است و آوردگاه و « ناوردگاه » به معنى ميدان جنگ .
( 6 ) . روزگار شمردن : روزگارى گذراندن .
( 7 ) . امل : به معنى آرزو با عمل به معنى كردار ، جناس لفظى دارد .
( 8 ) . مر : مخفف آمار ، شمار ( لفظ فارسى ) .
( 9 ) . به افتاد : يعنى در بهتر كردن وضع خود .