نگويم كه بدخواه درويش بود ، * حقيقت ( 1 ) ، كه او دشمن خويش بود
طمع كرد در مال بازارگان * بلا ريخت بر جان بيچارگان
به اميد بيشى ( 2 ) نداد ( 3 ) و نخورد ، * خردمند داند كه ناخوب كرد
كه تا جمع كرد آن زر از گربزى ( 4 ) ، * پراكنده شد لشكر از عاجزى
شنيدند بازارگانان خبر ، * كه ظلمست در بوم آن بىهنر
بريدند از آنجا خريد و فروخت ( 5 ) ، * زراعت نيامد رعيت بسوخت
چو اقبالش از دوستى سر بتافت ، * بناكام ، دشمن ، برو دست يافت
ستيز فلك ، بيخ و بارش بكند * سم اسب دشمن ، ديارش بكند
وفا در كه جويد كه پيمان گسيخت ؟ * خراج از كه خواهد چو دهقان گريخت ؟
چه نيكى طمع دارد آن بيصفا ، * كه باشد دعاى بدش در قفا !
چو بختش نگون بود در كاف ( 6 ) كن ، * نكرد آنچه نيكانش گفتند ، كن
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . حقيقت : قيد تأكيد ، و كه حرف ربط است .
( 2 ) . به اميد بيشى : يعنى به اميد افزونى مال .
( 3 ) . نداد : ممكن است ( نه داد و نه خورد ) باشد كه نه به صورت قيد نفى استعمال شود .
( 4 ) . گربزى : با ضم گاف و باء زرنگى رندانه و معرب آن جربز و جربزه است كه بيشتر در معنى استعداد به كار ميرود .
( 5 ) . فروخت : مصدر مرخم فروختن و خريد مصدر مرخم خريدن
( 6 ) . كن : در مصراع اول فعل امر است از كان يكون يعنى هستى بياب و موجود شو . كن در مصراع دوم فعل امر فارسى است از مصدر كردن . مراد از عبارت « كاف كن » مشيت الهى است .
مقصود بيت آنست كه چون نيكبختى برايش مقدر نشده بود ، به نصيحت اندرزگويان گوش فرا نداد .