گروهى بماندند مسكين و ريش ، * پس چرخه ( 1 ) نفرين گرفتند پيش
يد ظلم جايى كه گردد دراز ، * نبينى لب مردم از خنده باز
به ديدار شيخ آمدى گاهگاه * خدادوست ، در وى نكردى نگاه
ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت ، * به نفرت ز من در مكش روى ، سخت
مرا با تو دانى سر دوستيست * ترا دشمنى با من از بهر چيست ؟
گرفتم ( 2 ) كه سالار كشور نيم ( 3 ) * به عزت ز درويش كمتر نيم
نگويم فضيلت نهم ( 4 ) بر كسى * چنان باش با من كه با هر كسى
شنيد اين سخن عابد هوشيار ، * برآشفت و گفت اى ملك ، هوش دار
وجودت ( 5 ) پريشانى خلق ازوست ، * ندارم پريشانى خلق ، دوست
تو ( 6 ) با آنكه من دوستم ، دشمنى * نپندارمت دوستدار منى
چرا دوست دارم به باطل منت * چو دانم كه دارد خدا دشمنت !
مده بوسه بر دست من دستوار ( 7 ) * برو ، دوستداران من دوستدار
« خدا ( 8 ) دوست » را گر بدرند پوست ، * نخواهد شدن دشمن دوست دوست
عجب دارم از خواب آن سنگدل ، * كه خلقى بخسبند زو تنگدل
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . چرخه : چرخ دوكريسى . در بعضى نسخهها بجاى « نفرين گرفتند » شستن گرفتن ضبط شده . شستن « بكسر اول » به معنى نشستن است .
( 2 ) . گرفتم : فرض ميكنم ، چنان ميپندارم .
( 3 ) . نيم : در اين بيت مضارع التزامى است به معنى : نباشم .
( 4 ) . نهم : « نه » فعل امر است از نهادن و ضمير متصل « م » مفعول بيواسطه است .
( 5 ) . وجودت پريشانى . . . : اين بيت شامل صغرى و كبرى است و نتيجهء قياس مذكور نيست تا شنونده خود استنتاج كند . وجود تو مايهء پريشانى خلق است و من پريشانى خلق را دوست ندارم ، پس وجود ترا دوست ندارم .
( 6 ) . تو با آنكسى كه من دوست هستم ( با خلق خدا ) دشمن هستى و دشمن دوست ، دوستدار نميشود .
( 7 ) . دوستوار : شبيه به دوست . دوستنما .
( 8 ) . خدادوست ميگويد : اگر پوست مرا بركنند ، هرگز اين معنى را نميپذيرم كه دشمن دوست روزى ، دوست شود .