تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح بوستان ( فارسى ) — صفحة 105

مساهمون:

ص١٠٥
گروهى بماندند مسكين و ريش ، * پس چرخه ( 1 ) نفرين گرفتند پيش يد ظلم جايى كه گردد دراز ، * نبينى لب مردم از خنده باز به ديدار شيخ آمدى گاهگاه * خدادوست ، در وى نكردى نگاه ملك نوبتى گفتش اى نيكبخت ، * به نفرت ز من در مكش روى ، سخت مرا با تو دانى سر دوستيست * ترا دشمنى با من از بهر چيست ؟ گرفتم ( 2 ) كه سالار كشور نيم ( 3 ) * به عزت ز درويش كمتر نيم نگويم فضيلت نهم ( 4 ) بر كسى * چنان باش با من كه با هر كسى شنيد اين سخن عابد هوشيار ، * برآشفت و گفت اى ملك ، هوش دار وجودت ( 5 ) پريشانى خلق ازوست ، * ندارم پريشانى خلق ، دوست تو ( 6 ) با آنكه من دوستم ، دشمنى * نپندارمت دوستدار منى چرا دوست دارم به باطل منت * چو دانم كه دارد خدا دشمنت ! مده بوسه بر دست من دستوار ( 7 ) * برو ، دوستداران من دوست‌دار « خدا ( 8 ) دوست » را گر بدرند پوست ، * نخواهد شدن دشمن دوست دوست عجب دارم از خواب آن سنگدل ، * كه خلقى بخسبند زو تنگدل
. . . . . . . . . .
شرح
( 1 ) . چرخه : چرخ دوك‌ريسى . در بعضى نسخه‌ها بجاى « نفرين گرفتند » شستن گرفتن ضبط شده . شستن « بكسر اول » به معنى نشستن است . ( 2 ) . گرفتم : فرض ميكنم ، چنان ميپندارم . ( 3 ) . نيم : در اين بيت مضارع التزامى است به معنى : نباشم . ( 4 ) . نهم : « نه » فعل امر است از نهادن و ضمير متصل « م » مفعول بيواسطه است . ( 5 ) . وجودت پريشانى . . . : اين بيت شامل صغرى و كبرى است و نتيجهء قياس مذكور نيست تا شنونده خود استنتاج كند . وجود تو مايهء پريشانى خلق است و من پريشانى خلق را دوست ندارم ، پس وجود ترا دوست ندارم . ( 6 ) . تو با آن‌كسى كه من دوست هستم ( با خلق خدا ) دشمن هستى و دشمن دوست ، دوستدار نميشود . ( 7 ) . دوستوار : شبيه به دوست . دوست‌نما . ( 8 ) . خدادوست ميگويد : اگر پوست مرا بركنند ، هرگز اين معنى را نميپذيرم كه دشمن دوست روزى ، دوست شود .