تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 1161

مساهمون:

ص١١٦١
ممكنست كه به صورت مثل ذكر شده باشد ، همچنين است بيت ( 2786 ) ولى نظير آن در اشعار مولانا ديده مىشود :
رفتم بكوى خواجه و گفتم كه خواجه كو * گفتند خواجه عاشق و مستست و كو بكو گفتم فريضه دارم آخر نشان دهيد * من دوستدار خواجه‌ام آخر نيم عدو گفتند خواجه عاشق آن باغبان شدست * او را بباغها جو يا بر كنار جو
ديوان ، ب 23731 ببعد مقصود از اين ابيات و ابيات واپسين تا بيت ( 2794 ) اينست كه گاهى غرضى فرومايه و حقير سبب وصول بمقصدى عالى تواند بود و بسا كه حكمت الهى آدمى را بكارى وا مىدارد كه او در آن كار ، حصول امرى را در ضمير مخمر مىكند و آن غرض محرك او بسوى مطلوبى عالى مىشود كه آن صاحب غرض در خاطر خود مصور نكرده است و ازين قبيل است توجه بعضى مردم كه به قصد احراز مطالب دنيوى دست در دامان اولياى حق مىزنند و ليكن بسبب تاثير باطن و قوت نفس گيراى آنها سرانجام مقاصد و آرزوى آنها مبدل مىگردد و مرد دنيا طلب ، خدا جوى مىشود .
همچو اعرابى كه آب از چه كشيد * آب حيوان از رخ يوسف چشيد
اشاره است بقصه‌ى غلام كاروان كه بمصر مىرفت و او را براى كشيدن آب از چاهى كه برادران يوسف ، او را در آن چاه افكنده بودند ، فرستادند ، او دلو در چاه فرو گذاشت و يوسف در دلو نشست و از چاه بر آمد ، سوره‌ى يوسف ، آيه‌ى 19 .
رفت موسى كاتش آرد او به دست * آتشى ديد او كه از آتش برست