و آن كه در انبار ماند و صرفه كرد * اشپش و موش و حوادث پاك خورد
برگ بىبرگى : سرمايهى عدم تعلق و آزادگى از رقيت هوى و تقليد و آويزش دل بهر چه غير خداست .
برگ : ساز و سرمايهى ، پوستى كه قلندران مانند لنگ بر ميان مىبستهاند .
بىبرگى : بىسر و سامانى ، فقر و درويشى ، آزادى و حريت از تعلق .
برگ بىبرگى ندارى لاف درويشى مزن * رخ چو عياران ميارا جان چو نامردان مكن
ديوان سنايى ، ص 375 اشپش : جانورى خرد و سيه فام كه در غله پيدا مىشود و آن را فاسد مىكند ، اكنون آن را ( شپشه ) مىگويند ، در بشرويه ، تلفظ ( اشپش ) بر جاى است و آن را در مورد جانورى به كار مىبرند كه در تن انسان پديد مىآيد و آن ديگر را كه گندم و جو و ديگر حبوب مىافتد ، ( شپشه ) مىنامند .
نظير مضمون ، ب 2236 .
نه كه قصاب بخنجر چو سر ميش ببرد * نهلد كشتهى خود را كشد آن گاه كشاند
چو دم ميش نماند كندش از دم خود پر * تو ببين كين دم يزدان بكجاهات رساند
ديوان ، ب 8002 ببعد مضمون بيت ( 2240 ) شبيه است بدان چه از عيسى عليه السلام نقل مىكنند : ان استطعت ان تجعل كنزك حيث لا تاكله السوس و لا تدركه اللصوص فافعل ( اگر توانى كه خزانه و انبار خود آن جا نهى كه