يك نوبت بستايشگرى گفت واى بر تو پشت اين ممدوح را شكستى اگر از تو بشنود و بپذيرد تا رستخيز روى رستگارى نبيند . ) و همچنين فرمود : الا لا تمادحوا و إذا رايتم المادحين فاحثوا فى وجوههم التراب . ( هلا تا يكديگر را نستاييد و چون ستايشگران را يافتيد خاك در روى آنها پاشيد . ) احياء العلوم ، طبع مصر ، ج 3 ، ص 200 .
عمر بن خطاب گفته است : المدح ذبح . ( ستايش بمنزلهى بريدن سر است . ) و گفتهاند : المدح وافد الكبر . ( ستايش پيش آهنگ خود بينى است . ) عيون الاخبار ، طبع مصر ، ج 1 ، ص 275 .
مولانا بنا بر همين اصل از شهرت و اقبال عامه مردم گريزان بود و « روزى حضرت مولانا رو بياران عزيز كرده فرمود كه چندانك ما را شهرت بيشتر شد و مردم به زيارت ما مىآيند و رغبت مىنمايند از آن روز باز از آفت آن نياسودم ، زهى كه راست مىفرمود حضرت مصطفاى ما كه الشهرة آفة و الراحة فى الخمول . » مناقب افلاكى ، طبع انقره ، ص 226 .
و تا از فريب نفس و آفت تعظيم خلق كه مايهى فساد و تباهى جان بشر است و كمتر انسانى توان يافت كه نام و آوازهى او را فاسد نكند ، همواره خود را مىشكست و تواضع بليغ مىفرمود « شيخ بدر الدين نقاش كه از مقبولان خاص حضرت بود چنان روايت كرد كه روزى محسوب ملك المدرسين مولانا سراج الدين تترى رحمه اللَّه بتفرج مىرفتيم ، از ناگاه به حضرت مولانا مقابل افتاديم كه از دور دور تنها مىآمد ، ما نيز متابعت او كرده از دور در پى مىرفتيم ، از ناگاه واپس نظر كرده بندگان خود را ديد فرمود كه شما تنها بياييد كه من غلبه را دوست نمىدارم و همه گريزانى من از خلق شومى دستبوس و سجدهى ايشانست ، خود هماره از تقبيل دست و سر نهادن مردم بجد مىرنجيد و
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 732
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٧٣٢