مقصود آنست كه از دوستى شهرت جز بلطف خدا نمىتوان رهايى يافت براى آن كه نام جويى از غريزهى خود پرستى بر مىخيزد و منشا آن امرى است بىخاور و سخت نيرومند كه با شير اندرون شد و با جان بدر شود ، تنها لطف الهى بايد دستگير شود تا آدمى دريابد كه نام و ننگ و شهرت سبب كمال نفسانى نيست و شهرت ، غير واقعيت و حقيقت است ، اين مطلب نظير آنست كه در ذيل : ( ب 1381 ) بدان اشارت فرمود و ما بشرح باز گفتيم .
احتمال مىرود كه مراد مولانا اين باشد كه از آفت دوستى و دشمنى جز بلطف خدا نجات نتوان يافت زيرا اين هر دو از امور ضرورى حيات است و ما بدوستى نيازمنديم و بايد براى توفيق در كارها و آرامش خاطر خود ، دوستانى بدست آوريم ، دفاع از دشمنان نيز امرى قهرى است و از لوازم زندگانى اجتماعى است و اين خداست كه مىتواند ما را ازين هر دو آفت كه موجب اتلاف عمر است برهاند .
سپس قدرت خدا را در قصهى نوح و طوفان و گذشتن موسى از دريا و سرد شدن آتش نمرود بر ابراهيم مثال مىآورد تا نتيجه گيرد كه خداى تعالى بر قهر طبايع تواناست و بنا بر اين او مىتواند سرشت و نهاد آدمى را نيز بحيطهى تسخير وى در آورد .
كوه يحيى را نه سوى خويش خواند * قاصدانش را به زخم سنگ راند
گفت اى يحيى بيا در من گريز * تا پناهت باشم از شمشير تيز
تا كنون در هيچ يك از روايات اسلامى اين قصه را منسوب به يحيى بن زكريا نيافتهام ، ظاهرا مأخذ آن داستان ذيل است : فقال الياس لهم يا بنى اسرائيل انى اريكم من نفسى عجبا قالوا نعم فصاح صيحه عظيمه فارتعب قلوبهم من خوف الصيحة فهم الملك