از خود و دفع حيلهها و بد گويى حسودان مىشود . و اين خود بزرگترين زيانى است كه از حسد به محسود مىرسد زيرا تا وقتى كه انسان التفاتى بگفتهى واهى و بىاساس حاسدان نكرده است از زيانهاى حسد بر كنار مىماند اما هر گاه نگران سخن آنها باشد باندازهى توجه و التفاتى كه دارد از كسب كمال محروم مىماند و مقصود حسدورزان صورت وقوع مىگيرد و اگر گوش فرا ندهد و مردوار در كسب فضيلت پاى افشارد روز بروز پيش مىرود و بر درد بد سگالان مىافزايد و كمال نفسانى كه بالذات مطلوب و مورد احترام همگان است با همه بد خواهى و بد انديشى ، در دلها اثر مىگذارد و بد سگاليها را از تاثير مىافكند .
از دگر سو ، دوستان بتحسين و آفرين و ستايش او را مشغول مىدارند و وقت او را بشنيدن ستايشها و احسنت گفتنها و سپاس گزارى و اداء حقوق محبت تباه مىكنند و او هم از دشمن و هم از دوست زيان مىبيند ليكن قدر عمر و زندگانى را كسى مىشناسد كه از عمر خويش بهرهاى اندوخته باشد و آنها كه عمر خود را بغفلت تباه كردهاند به قيمت و ارزش روزگار حيات و كار و كوشش وقوف ندارند و بدين جهت زندگانى را در راه بد خواهى يا نيك خواهى كسان از دست مىدهند راست و درست مانند آن كشاورزى كه در زمستان و يا بهار تخم مناسب فصل نكاشته باشد ، او بىگمان ارزش بهار و باران بهارى را نمىداند و محصول و كشتمندى ندارد كه چشم بر آن گمارد و از باليدن آن لذت برد و قيمت كار و كوشش را دريابد .
در پناه لطف حق بايد گريخت * كاو هزاران لطف بر ارواح ريخت
تا پناهى يا بى آن گه چون پناه * آب و آتش مر ترا گردد سپاه
نوح و موسى را نه دريا يار شد * نه بر اعداشان به كين قهار شد
آتش ابراهيم را نى قلعه بود * تا بر آورد از دل نمرود دود