مثالى است براى اندامها و نيروهاى جسمى كه شيرينى زندگانى از جان مىيابند .
حاج ملا هادى سبزوارى ، اين موضع را بمذاق حكما شرحى نغز و دل پذير گفته است ، براى اطلاع از نظر وى ، جع : شرح سبزوارى ، طبع طهران ، ص 59 - 58 .
[ رجوع به حكايت خواجه تاجر ]
بس دراز است اين حديث خواجه گو * تا چه شد احوال آن مرد نكو
خواجه اندر آتش و درد و حنين * صد پراكنده همىگفت اين چنين
گه تناقض گاه ناز و گه نياز * گاه سوداى حقيقت گه مجاز
پراكنده : سخنى بىربط و از هم گسيخته ، مجازا پوچ و بىمعنى .
غلبهى تاثر ، خواه به صورت فرح مفرط و يا اندوه بىاندازه و هر حالت روحى كه بيرون از ظرفيت تحمل انسان باشد ، نظام فكر و منطق را از هم مىگسلد و در نتيجه سخن بدون پيوستگى و ارتباط عقلى بر زبان مىآيد ، اين حالت شبيه است به اختلالى كه در اثر شدت تب و حدوث سرسام به مريض دست مىدهد و هذيان گفتن آغاز مىكند ، اين گسيختگى در حركات و اعمال بدن نيز اتفاق مىافتد و ما آن را دست پاچگى و سر در گم شدن مىگوييم ، خواجهى طوطى بچنين حالتى دوچار شده بود و مولانا آن حالت را وصف مىكند .
مرد غرقه گشته جانى مىكند * دست را در هر گياهى مىزند
تا كدامش دست گيرد در خطر * دست و پايى مىزند از بيم سر
زيرا كسى كه در آب بىپاياب افتاد و بيم جانش بود ، معيار ارزش اشيا را از دست مىدهد و رشتهى فكرش گسيخته مىشود و كارش دور از صواب مىافتد و براى حفظ جان دست در چيزى مىزند كه در خور نيست و او را نگاه