مولانا خود از اثر اين مى ، نزديك به سى سال مست بود و سر از پا نمىشناخت و شورهاى عجب مىانگيخت و بسيار فقيهان و متكلمان و سرد مزاجان را از تاثير حالت خود گرم ساخت و در حلقهى مستان كشيد و اينكه قرب هفت صد سال است كه اهل دل از پيمانهى سخنان او بادهى طرب انگيز مىنوشند و مستانه دست بر جهانيان مىافشانند و خاك بر سر جهان بىمقدار مىپاشند ، اين بادهى آتشناك را مولانا يك چند از ساتگين وجود شمس تبريز و مدتى از پيالهى شخصيت صلاح الدين زركوب و سرانجام از پيلپاى تعلق حسام الدين چلبى نوشيده است كه اكنون خطاب مولانا متوجه اوست .
آن گاه بزبانى شاعرانه مىگويد كه جوشش باده گداى هيجان و شورش درون منست ولى اين مستى و هيجان از آن جنس نيست كه هوش را بپوشد و خرد را زايل كند بلكه من درين مستى چنانم كه فلك دوار ( هر چند بنا بر مشهور قرار گاه عقول و نفوس است ) گداى هوش و خرد منست ، باده مست ماست و ما مست باده نيستيم چنان كه قالب از ما هستى پذيرفته است و ما از آن هستى نيافتهايم ، قوت اجزا از ماست و آنها شيرينى حيات از ما يافتهاند مثل آن كه شش گوشهها و خانههاى كندوى عسل ، جايگاه انگبينى است كه زنبور عسل در آن مىريزد .
نيز مىتوان گفت كه شراب بالقوه مستى مىدهد و فعليت و تحقق آن بستگى بدان دارد كه آن را زندهاى بنوشد و فى المثل اگر شراب را بر سنگ بيفشانند هرگز موجب مستى و تغيير حالت نمىشود چنان كه بدن بىآويزش جان ، خلعت وجود نمىپوشد و همين كه تعلق جان از تن گسسته شد تمامت اعضا از كار فرو مىمانند و مادهى انسانى به مواد ارضى كه موات و جماد است باز مىگردد پس « ما » درين ابيات ، جان انسانى يا حقيقت ثابت شخصى است كه مصدر همگى و تمامى فعليات و حركات بدنى است ، زنبور نمودارى ازين معنى و خانههاى مومين ،
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 718
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٧١٨