تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 716

مساهمون:

ص٧١٦
عقل بحثى گويد اين دور است و گو * بىز تاويلى محالى كم شنو قطب گويد مر ترا اى سست حال * آنچ فوق حال تست آيد محال واقعاتى كه كنونت بر گشود * نه كه اول هم محالت مىنمود چون رهانيدت زده زندان كرم * تيه را بر خود مكن حبس ستم
مثنوى ، ج 3 ، ب 3654 ببعد دليل ديگر اينست كه غم و شادى متولد از جور و احسان است كه هر دو از مقوله‌ى فعل و از جمله‌ى اعراض‌اند و ثبات و دوام آنها متصور نيست در صورتى كه حالات مولانا و ديگر مردان خدا نه بدان صفت است كه از جور و احسان منبعث گردد و معلول حظوظ نفسانى و بىدوام باشد . حق تعالى به اقتضاى اسم « الآخر » مرجع و منتهاى همه چيز و هر كس است ، همه چيز فنا مىپذيرد و به دو باز مىگردد بدين معنى او را « وارث » گويند اين تعبير مأخوذ است از آيه‌ى شريفه : و انا لنحن نحيي و نميت و نحن الوارثون . ( ماييم كه زنده مىكنيم و مىميرانيم و ماييم كه وارث همه‌ايم . ) الحجر ، آيه‌ى 23 .
صبح شد اى صبح را پشت و پناه * عذر مخدومى حسام الدين بخواه
عذر خواه عقل كل و جان تويى * جان جان و تابش مرجان تويى
تافت نور صبح و ما از نور تو * در صبوحى با مىمنصور تو
مى منصور : مجازا ، حالتى كه از شهود حقيقت و غلبه‌ى معرفت پديد آيد ، شور و ذوق درون كه موج درياى جانست و از مشاهده‌ى جمال لم يزلى منبعث مىگردد . نظير : باده‌ى منصور ، باده‌ى منصورى :
اى خرد دور بين ساقى چون حور بين * باده‌ى منصور بين جان و دلى بىقرار
ديوان ، ب 11922
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 716 | بديع الزمان فروزانفر