اوست و همچنان كه او عاشق خود است آفرينش نيز بر وى عشق مىورزند در عين اينكه عشق نسبتى است ميان هر دو و هر يك به اعتبارى عشاق است و به لحاظ ديگر معشوق و يا عابد است و معبود .
« مردى از حلاج پرسيد كه بهر شب پانصد ركعت نماز مىگزارى و با اين همه عبوديت ، دعوى الوهيت دارى فرمود كه ظاهر من باطن مرا مىپرستد . » شرح ولى محمد اكبر آبادى ، ج 1 ، ص 129 .
ولى چون رهايى از كثرت بىعنايت امكان ندارد ، مولانا مىگويد :
اين همه هست و بيا اى امر كن .
جسم جسمانه تواند ديدنت * در خيال آرد غم و خنديدنت
دل كه او بستهى غم و خنديدن است * تو مگو كاو لايق آن ديدن است
آن كه او بستهى غم و خنده بود * او بدين دو عاريت زنده بود
باغ سبز عشق كاو بىمنتهاست * جز غم و شادى در او بس ميوههاست
عاشقى زين هر دو حالت برتر است * بىبهار و بىخزان سبز و تر است
جسمانه : مناسب جسم ، جسمانى ، مركب است از « جسم » و « انه » كه ادات و پسوندى است مفيد معنى حالت و مناسبت و غالبا در مواردى استعمال مىشود كه جمع بستن كلمه به ( ان ) روا باشد مانند : خردمندانه ، جاهلانه ، تركيب « جسمانه » نادر است ولى نظير هم دارد ، مثل : شكرانه در گفتهى خواجه حافظ :
شكر ايزد كه ميان من و او صلح افتاد * صوفيان رقص كنان ساغر شكرانه زدند
ديوان حافظ ، ص 125 و ازين قبيل است : صبحانه ، صميمانه . در تعبيرات امروزين ، وصف