و چهار يك ، حكم عقل است و عدد در حد ذات خود يگانه و غير متصف بكثرت است و بر اين قياس ، در واحد حقيقى كه حق اول است ، صوفيان مىگويند كه تعين و كثرت افراد ، مانع يگانگى و وحدت او نيست و صرف نظر از تعين كه امرى اعتبارى است تنها هستى حق در نظر عارف جلوه گر است چنان كه قطع نظر از حدود وجودى مانند زن و مرد بودن و سياه و سپيد بودن ، نوع انسان وحدت و يگانگى دارد و هر گاه ما طلسم عدد و تعدد را در هم شكنيم جز حقيقت انسان در نظر ما نمىآيد ، مولانا بدين اصل اشارت مىفرمايد .
و ممكن است بگوييم كه هر گاه مرد و زن و اجناس مختلف ديگر هم خو و هم دل و هم داستان گردند و رسم دو قبلگى برخيزد آن گاه در خواهند يافت كه هيچ بيگانگى و خلافى در ميان نبوده است و اين همه اختلاف از محجوبى و دورى از حقيقت و دل بستگى به عادات و تلقينات پديد آمده است .
نظير آن :
هين ز ما صورتگرى و جان ز تو * نه غلط هم اين خود و هم آن ز تو
بر فلك محمودى اى خورشيد فاش * بر زمين هم تا ابد محمود باش
تا زمينى با سمايى بلند * يك دل و يك قبله و يك خو شوند
تفرقه برخيزد و شرك و دوى * وحدتست اندر وجود معنوى
مثنوى ، ج 4 ، ب 3826 ببعد آن گاه به حكمت ظهور حق در صور متعينات اشاره مىكند بدين گونه كه وجود مظاهر براى آنست كه خدا مىخواست تا اسما و صفات او جلوه گر شود و جمال خويش را در آينهى آفرينش جلوه گر بيند ، اين ، اقتضاى معشوقيت اوست كه جلوه مىكند تا جمال خود را ببيند و آفرينش را واله و شيفتهى جمال خود گرداند پس حق تعالى با خود نرد عشق مىبازد و عشق موجودات انعكاس عشق