چونك با معشوق گشتى همنشين * دفع كن دلالگان را بعد ازين
هرك از طفلى گذشت و مرد شد * نامه و دلاله بر وى سرد شد
مثنوى ، ج 4 ، ب 2068 ، 2069 داستان آن عاشق كه بمعشوق راه يافت و نامههايى كه در ايام فراق نوشته بود از بغل بيرون كشيد و شروع به خواندن كرد و معشوقش گفت داستان روزگار هجران را در وصال خواندن خلاف ادب و موجب تباهى وقت است ، ( مثنوى ، ج 3 ب 1406 ببعد ) هم اشارتى بدين اصل تواند بود .
و بدين جهت ، پيران طريقت هر گاه براى رعايت حال نو مريدان از سماع به نماز مىپرداختند مىگفتند : خرجنا من الحضرة و وقفنا بالباب . ( از پيشگاه بيرون آمديم و بر درگاه ايستاديم و از نهايت به بدايت كار افتاديم . ) فتاواى ابن تيميه ، طبع رياض ، ج 11 ، ص 539 .
كفر و ايمان نيز از احكام صورت و قالب آدمى است « اما كسى كه قالب را باز گذاشته باشد و بشريت افكنده باشد و از خود بيرون آمده باشد ، تكليف و حكم خطاب برخيزد و حكم جان و دل قايم شود ، كفر و ايمان بر قالب تعلق دارد ، آن كس كه « تبدل الارض غير الارض » او را كشف شده باشد ، قلم امر و تكليف از و برداشته شود « ليس على الخراب خراج » و احوال باطن در زير تكليف و امر و نهى نيايد . » تمهيدات عين القضاة ، انتشارات دانشگاه طهران ، ص 351 .
مولانا در اين ابيات بدين عقيده نظر دارد ، مثالهاى مختلف كه مىآورد ، حاكى از تفاوت درجهى تحقق و شهود با عبادت ورزى و مجاهدت است ، پيشتر در ذيل : ( ب 1603 ) بتفصيل دربارهى تكليف و سقوط آن سخن گفتيم . نيز ، فيه ما فيه ، ص 112 . نيز ، جع : ترجمهى ىرساله قشيريه ، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب ، ص 354 - 346 ، فتاواى ابن تيميه ، طبع رياض ، ج 11 ،