خويش را در پاى معشوق افكندن است ، نظير آن كه سعدى مىگويد :
سعديا نامتناسب حيوانى باشد * هر كه گويد كه دلم هست و دلارامم نيست
غزليات سعدى ، ص 96 ولى محمد اكبر آبادى چون « اى حيات عاشقان » را خطاب بمعشوق پنداشته ، در تفسير اين بيت ، شرحى بىمزه و دور و دراز آورده است . ج 1 ، ص 121 .
من دلش جسته به صد ناز و دلال * او بهانه كرده با من از ملال
دلال : بفتح اول ، كرشمه و ناز .
اين بيت را بدين گونه تفسير كنيد : من در صدد دل جويى او بر آمدم و او بسبب آن كه از تقاضاى من بستوه آمده بود به صد ناز و كرشمه ، بهانه مىآورد .
جملهى « به صد ناز و دلال » متمم مصراع دوم است نه قيد جزو اول از مصراع نخستين ولى اكثر شارحان مثنوى چون بر خلاف اين فرض كردهاند از آن جا كه ناز صفت معشوقى است و نه مناسب عاشقى از روى تكلف تفسيرهاى غريب كردهاند ازين قبيل : « بايد دانست كه عاشق در طلب جلوهى معشوق گاهى بعجز و نياز مىگرايد و گاهى در مقام ناز و دلال مىآيد تا باشد كه نقاب حجاب از روى خوب خود بگشايد و در جان و دل عاشق در آيد پس چون در بيت بالا خطاب از مقام ناز بود و معشوق جلوه نفرمود مىفرمايند كه هر گاه من در مقام ناز و دلال كه عبارتست از دخول در مرتبهى ربوبيت و اتصاف بصفات الوهيت در آمدم و بطلب مشاهدهى ذات بر آمدم او از ملال بهانه نمود و نقاب تعين از روى ذات بر نگشود زيرا كه مرتبهى الوهيت از تعينات ذات است اگر چه تعين لطيف و كمال است پس ذات مطلق وراى اوست و منحصر در