و كمال تبديل مىيابد و هستى ننگين وى ، رنگ هستى والايى كه موهبت عشق است به خود مىگيرد پس عشق ، وجود عاشق را در هم مىشكند و از نو وجودى جاودان مىسازد تا آن مغلوب هوى از بند مىرهد و بكمال آزادگى مىرسد .
مقصود مولانا از خون ريختن و خونبها يافتن ، اين دقيقه تواند بود .
شارحان مثنوى ، ستاره را عبارت از بلا و يا تجلى جلالى و هلال را عبارت از هستى عاشق و يا خود او گرفتهاند .
اين ابيات ، ممكن است كه ناظر باشد بحديث ذيل : من عشقنى عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فانا ديته . ( هر كه بر من عاشق شود من نيز بر او عشق مىورزم و هر كه من عاشق او شوم مىكشمش و هر كه را بكشم خونبهايش منم . ) كه در طرائق الحقائق ، چاپ طهران ، ج 1 ، ص 206 با اختلافى در عبارت بعنوان حديث قدسى ذكر شده است . نيز ، جع :
شرح مثنوى شريف ، ج 1 ، ذيل : ب 226 .
اى حيات عاشقان در مردگى * دل نيابى جز كه در دل بردگى
مضمون مصراع اول ، مقتبس است از گفتهى ابو المغيث حسين بن منصور حلاج ( مقتول 309 ) :
اقتلوني يا ثقاتى * ان فى قتلى حياتى
كه در مرصاد العباد ، طبع طهران ، ص 125 ، و ديوان حلاج ، ژورنال آزياتيك ، مارس 1931 ص 33 ، بنام وى ضبط شده است .
هر يك از اعضا وظيفهاى و مناسب آن كمالى دارند چنان كه وظيفهى چشم ديدن و كمال آن ، راست و درست ديدن است ، وظيفهى دل ادراك جمال و كمال آن ، در تسليم بمعشوق است ، دل بردگى و يا دل دادگى همان مرتبهى تسليم و محو شدن در ارادهى معشوق است ، مىتوان گفت كه وظيفهى دل ، عاشق شدن و