مىتوانيم هم بگوييم كه اين بيان اشاره است به عشق حق تعالى بمظاهر اسما و صفات عموما و انسان كه آينهى تمام نماى خداست خصوصا چنان كه شارحان مثنوى گفتهاند و آن مبتنى است بر مذهب تجلى كه بمقتضاى آن ، حق تعالى بر تمام موجودات به اعتبار آن كه مظاهر او هستند عشق مىورزد و موجودات به حكم آن كه هر يك در زير فرمان و تحت قيموميت يكى از اسماء الهى هستند بدان اسم تعلق و آويزشى دارند و آدمى كه مظهر جامع است به تمام اسما و صفات و ذات حق تعالى عشق ورزى مىكند پس موجودات ، از نظرى ، عاشق و بلحاظى ، معشوق فرض مىشوند ولى ما فكر نمىكنيم كه حاجت بچنين تاويلى براى توجيه گفتار مولانا وجود داشته باشد .
اين اصل كلى و نيز تمثيل معشوق و عاشق به آب و تشنه بشرح تمام مذكور است در مثنوى ، ج 3 ، ب 4393 ببعد . در آن جا مولانا داد سخن داده است ، ملاحظه فرماييد تا بىسليقگى شارحان مثنوى را نيز بهتر دريابيد .
از عطار بشنويد :
چو معشوق است عاشق آور خويش * چو خود عاشق نبيند در خور خويش
الهى نامه ، طبع استانبول ، ص 124
چو معشوق است خود را عاشق انگيز * بجز معشوق نبود عاشقى نيز
همان مأخذ ، ص 125 نيز ، جع : اشعه اللمعات ، طبع ايران ، ص 46 - 38
چون كه عاشق اوست تو خاموش باش * او چو گوشت مىكشد تو گوش باش
بند كن چون سيل سيلانى كند * ور نه رسوايى و ويرانى كند
من چه غم دارم كه ويرانى بود * زير ويران گنج سلطانى بود
غرق حق خواهد كه باشد غرق تر * همچو موج بحر جان زير و زبر