دارد و مىطلبد براى آنست كه خود و سايهى جان خود را در آن مىبيند و بنا بر اين مىتوان گفت كه آدمى خود را دوست مىدارد و عاشق خود است و نبايد بر كسى منتى داشته باشد بدين لحاظ كه طالب دوستى اوست ، دشمنى را نيز بر اين قياس كنيد ، مولانا نتيجه مىگيرد كه اصل خوشى جانست ، ما بىسبب بر عكس آن ، عشق مىورزيم و اگر صورت آرزو و اميد ما در هم شكست افسوس مىخوريم زيرا آن تصوير روحى يا خيالى را بر هر چه بيفكنيم براى ما محبوب و لذت بخش است ، اينست معنى : مىبرد شاديت را تو شاد از او .
اى كه جان را بهر تن مىسوختى * سوختى جان را و تن افروختى
سوختم من سوخته خواهد كسى * تا ز من آتش زند اندر خسى
سوخته چون قابل آتش بود * سوخته بستان كه آتش كش بود
سوخته : پنبه و كهنه پاره و فتيله مانندى كه جرقهى آتش را كه از آتش زنه مىجهيد بدان مىگرفتند و چراغ و هيزم را مىگيرانيدند ، مجازا عاشق با سوز و درد .
قابل : گيرنده و پذيرندهى اثر و فعل .
آتش كش : چيزى كه آتش را به خود كشد و بپذيرد .
سوختگى ، دو نوع است يكى در طلب هواى نفس كه مذموم است و در بيت 1720 و ابيات پيشين بدان اشارت رفته است ، و ديگر ، سوزش دل از عشق و يا نيستى از اوصاف بشرى كه در بيت 1721 از آن سوختگى سخن مىگويد . نياز و درد طلب ، پايهى اصلى يافت و وصول به همه آرزوها و مرادهاست ( مثنوى ، ج 2 ، ب 98 ) بدين سبب مىگويد كه اگر خود سوخته نيستى و نياز عاشقانه ندارى بيا و از نفس گرم جان سوز من مدد گير و آتش در خود زن تا از خود فانى و بدوست باقى گردى .