يك خواهش براى او باقى مىماند و آن وصال معشوق است پس بوسيلهى فناى مرادها در يك خواست ، ارادهى عاشقانه قوت شگرف مىگيرد و عاشق در عين نيستى خواهش ، بغايت خود خواه و خود پرست مىشود و فكر انحصار و اختصاص طلبى كه از لوازم عشق است مادهى جوشان غيرت اوست و حق تعالى از همهى جهان غيورتر است ( چنان كه به زودى خواهيم گفت ) زيرا غيرت او از دو ناحيت نيرو مىگيرد يكى عاشقى و ديگر معشوقى و نازنينى و بدين سبب گناه شرك را نمىبخشد ( النساء ، آيهى 116 ) و آدمى بهر چه دل بسته شود حق تعالى مطلوبش را در هم مىشكند و رقم فنا و نيستى بر آن مىكشد ، مولانا در بيت اول بدين نكته اشاره مىفرمايد .
همچنين خداى تعالى بصفت وجوب وجود و اطلاق محض متصف است و هيچ موجودى خواه مجرد يا مادى بدان صفت موصوف نمىگردد بمناسبت آن كه طبع امكان كه صفت ما سوى است با وجوب منافات دارد و بدين اعتبار او غير همه است و مولانا غيرت را بدين معنى فرض مىكند تا نتيجه گيرد كه ذات حق بدين نظر از دسترس تمنا سخت بدور است و معشوقى است كه بر خود غيرت مىورزد و كس را بحريم وصال خود راه نمىدهد و اقتضاى حفظ حريم حرمت وجوب ، ناكامى و نامرادى ممكنات است .
آنى كه به صد شفاعت و صد زارى * بر پات يكى بوسه دهم نگذارى
بيت دوم را بدين گونه توجيه فرماييد .
براى اطلاع از احوال عبد السلام حمصى معروف به ديگ الجن ، جع :
الاغانى ، طبع بولاق ، ج 12 ، ص 149 - 141 .
اى دريغا اشك من دريا بدى * تا نثار دل بر زيبا بدى
طوطى من مرغ زيركسار من * ترجمان فكرت و اسرار من
هر چه روزى داد و ناداد آيدم * او ز اول گفته تا ياد آيدم