پس بحسام الدين چلبى عشق ورزيدن آغاز كرد و مرگ ياران خود را با كمال بهجت و سرور پذيرفت و جنازهى آنها را با گروه نوازندگان و رقص و سماع بدرقه نمود ( مناقب افلاكى ، طبع انقره ، ص 731 ) و ياران او نيز همين روش را در فوت وى معمول داشتند ( همان مأخذ ، ص 593 ) نظر مولانا را دربارهى سختترين حوادث زندگى كه مردن است در مثنوى ، ج 6 ، ب 796 ببعد ملاحظه كنيد .
گمان مىرود بر اساس همين نظر است كه مرائى مولانا دربارهى شمس الدين تبريزى و صلاح الدين زركوب چندان قوت و سوز و گداز كه ما توقع مىكنيم ندارد و مثل اينست كه اداء تكليف كرده باشد .
اين حكايت نيز نظر مولانا را در ترك حسرت و نكوهش افسوس و دريغ خوردن روشن مىسازد :
« روزى مصحوب حضرت مولانا در باغ جنيد الزمان معروف الوقت چلبى حسام الدين بوديم و حضرت مولانا هر دو پاى مبارك خود را در آب جوى كرده معارف مىفرمود همچنان در اثناى كلام با ثناى صفات سلطان الفقرا مولانا شمس الدين تبريزى مشغول گشته مدحهاى بىنهايت فرمود و خدمت مقبول الاقطاب بدر الدين ولد مدرس رحمه اللَّه كه از اكابر كمل اصحاب بود در آن حالت آهى بكرد و گفت : زهى حيف زهى دريغ ، مولانا فرمود كه چرا حيف و چه حيف و اين حيف بر كجاست و موجب حيف چيست و حيف در ميان ما چه كار دارد ؟ بدر الدين شرمسار گشته سر نهاد و گفت : حيفم بر آن بود كه خدمت حضرت مولانا شمس الدين تبريزى را در نيافتيم و از حضور پر نور او مستفيد و بهرهمند نگشتيم و همه تاسف و تلهف بنده بدان سبب بود ، همانا كه حضرت مولانا ساعتى عظيم خاموش گشته هيچ نگفت ، بعد از آن فرمود كه اگر به خدمت مولانا شمس الدين تبريزى عظم اللَّه ذكره نرسيدى بروان مقدس
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 679
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٦٧٩