تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 680

مساهمون:

ص٦٨٠
پدرم به كسى رسيدى كه در هر تار موى او صد هزار شمس تبريزى آونگانست و در ادراك سر سر او حيران . » مناقب افلاكى ، ص 103 - 102 .
غيرت حق بود و با حق چاره نيست * كو دلى كز حكم حق صد پاره نيست
غيرت آن باشد كه او غير همه ست * آن كه افزون از بيان و دمدمه ست
دمدمه : هلاك ، نيست كردن به زبان تازى ، پارسيان بمعنى مكر و فسون و آواز طبل و دهل به كار مىبرند :
ملك قناعت مده بدست طمع باز * شوى نشايد اسير دمدمه‌ى زن
نزارى قهستانى ، آنندراج
اگر چه دمدمه‌ى جاه دير مىپايد * بشعر نيك بود زنده نام مردم زاد
سيف اسفرنگى ، آنندراج غيرت : مكروه داشتن شركت غير است در حق خود و عرفا استعمال مىشود در حمايت زن و فرزند و آن چه ناموس مىگويند از تجاوز ديگران و هيجان نفس از ادراك يا فرض تعدى كسان ديگر بدان چه انسان حمايت آن را بر خود لازم مىپندارد و مورد آن ، بنحو اغلب و اكثر ، انتفاع شهوانى است و منشا آن حس مالكيت و انحصار طلبى شديدى است كه در انسان پديد مىآيد به صورتى كه از اموال تجاوز مىكند و هم جنس را شامل مىشود و گاه شكلى جنون آميز به خود مىگيرد چنان كه صاحب آن ، از نگاه غير بدان چه موضع غيرت است بر خود مىپيچد و آن را تجاوزى به حق خود مىانگارد و بعضى اوقات چنان در خشم مىآيد كه متجاوز مفروض را دشمن مىدارد و بقتل او كمر مىبندد چنان كه عبد السلام حمصى معروف به « ديگ الجن » از شعراى عرب بتصور ميل معشوق خود به ديگرى او را بدست خود سر بريد و سپس از خيال و عمل باطل و زشت خود پشيمان شد و رثاى او گفتن آغاز كرد و شعرها سرود و نظاير آن
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 680 | بديع الزمان فروزانفر