اى دريغا نور ظلمت سوز من * اى دريغا صبح روز افروز من
اى دريغا مرغ خوش پرواز من * ز انتها پريده تا آغاز من
از اين پيش گفته آمد كه طوطى درين قصه ، نمونهى جان انسانى است كه از عالم مجردات فرو آمده و در قفس تن ، زندانى شده است ، روح و يا طوطى جان ببال و پر فكرت از جهان محسوس كه نهايت مراتب ظهور وجود است تا جهان غيب و عالم الهى كه مبدا هستى است پرواز مىكند و يا آن كه بوسيلهى رياضت و تهذيب باطن از شوائب ماده و بندهاى تعلق آزاد مىگردد و به حق تعالى مىپيوندد ، عالم ماده ، انتها و حق ، آغاز هستى است .
عاشق رنج است نادان تا ابد * خيز لا اقسم بخوان تا فى كبد
از كبد فارغ بدم با روى تو * وز زبد صافى بدم در جوى تو
كبد : درد كشيدن ، سختى ، مشقت .
زبد : كف روى آب و مايعات .
نادان و مرد بىخرد جز بر خلاف مصلحت سخن نمىگويد و قدمى بر نمىدارد و رنج بر رنج و درد بر درد مىافزايد و خود را پيوسته گرفتار آفت مىكند زيرا عقل كه مشخص صلاح و فساد است ، ندارد پس بدان ماند كه خواهان و عاشق رنج خويش است ولى هر گاه روح قدسى يار و مددكار آدمى باشد طبعا او را بسوى خير هدايت مىكند و از مشقت فارغ و بر كنار نگه مىدارد ، مراد مولانا اينست ولى شارحان مثنوى گفتهاند كه جاهل كسى است كه از خدا غفلت دارد و اين غفلت رنج ببار مىآورد و آن نيز دور از مقصد مولانا نيست .
لا اقسم : اشاره است به آيهى شريفه :
لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِي كَبَدٍ
.