تمييز مىدهد و آدمى را به حركت مىانگيزد و يا از حركت باز مىدارد بر اين قياس ، مردان خدا كه در قلوب تصرف دارند مردمك عالم وجود هستند و غرض از هستى ، وجود آنهاست چنان كه اعضا تبع ديدهاند و چشم تابع هيچ يك از اعضا نيست و به خود حاكم است و چون مراد اصلى از كليهى اعمال انسانى حصول ديد و معرفت است و آن در پرتو ارشاد پيران بدست مىآيد كه نقطهى مركزى ديد و شهوداند پس نهايت همه اعمال و مقاصد ، شخصيت آنهاست و آنها در عالم هستى مانند مردمكاند در بدن شخص انسانى . اين همان نكتهاى است كه مولانا باشارت بيان مىكند ولى از تفصيل آن ، به حكم صاحب مركزان ، تن مىزند و مطلب را به حال اجمال باز مىگذارد . نيز ، جع : ذيل ب ( 1406 ) از همين كتاب .
صد هزاران نيك و بد را آن بهى * مىكند هر شب ز دلهاشان تهى
روز دلها را از آن پر مىكند * آن صدفها را پر از در مىكند
آن همه انديشهى پيشانها * مىشناسند از هدايت جانها
پيشه و فرهنگ تو آيد به تو * تا در اسباب بگشايد به تو
پيشهى زرگر به آهنگر نشد * خوى اين خوش خوبه آن منكر نشد
پيشهها و خلقها همچون جهيز * سوى خصم آيند روز رستخيز
پيشهها و خلقها از بعد خواب * واپس آيد هم به خصم خود شتاب
پيشهها و انديشهها در وقت صبح * هم بدانجا شد كه بود آن حسن و قبح
چون كبوترهاى پيك از شهرها * سوى شهر خويش آرد بهرها
بهى : روشن و تابناك .
پيشان : پيش و جلو ، آغاز و بدايت ، سابقه و بدايت آفرينش ، ازل ( مقابل : ابد ) ، در بشرويه هم اكنون قسمت بالاى ايوان را كه نهايت دو سوى