خالى نيست و در همه جا و همه چيز جلوه گر است ، جانهاى پاك نيز اين گونه شمول و وسعتى دارد و محدود بحدود مكان نيست ، جان ولى كامل در همه جا متجلى است و بر همه محيط است و گاه چنان در تجرد پيش مىتازد كه از احكام وجود حسى نيك نيك بدور مىافتد و از اوصاف تعين جدا مىگردد و گاه بعالم حس و تعين باز مىآيد چنان كه گويى همان هستى محدود و متعين است و اين هر دو حالت براى او اختيارى است و به اصطلاح نه كثرتش مانع وحدت است و نه وحدت حاجت كثرت ، اينست معنى آن كه مكان و لا مكان در حكم اوست .
و اما تشبيه جان اوليا به بهشتيان كه چار جوى بهشت در حكم آنهاست ظاهرا بمناسبت آنست كه طبرى دربارهى جوى آب بهشتى نقل مىكند كه آن ، خود به خود به دهان بهشتيان مىرسد و تابع ارادهى آنهاست ( تفسير طبرى ، طبع مصر ، ج 2 ، ص 29 ) و يا آن كه بهشتى مختار است كه از هر يك جوى كه خواهد بنوشد زيرا آنها براى بهشتى آفريده شدهاند .
[ ديدن خواجه طوطيان هندوستان را در دشت و پيغام رسانيدن از آن طوطى ]
چون كه تا اقصاى هندوستان رسيد * در بيابان طوطى چندى بديد
مركب استانيد پس آواز داد * آن سلام و آن امانت باز داد
طوطيى ز آن طوطيان لرزيد بس * اوفتاد و مرد و بگسستش نفس
شد پشيمان خواجه از گفت خبر * گفت رفتم در هلاك جانور
اين مگر خويش است با آن طوطيك * اين مگر دو جسم بود و روح يك
اين چرا كردم چرا دادم پيام * سوختم بىچاره را زين گفت خام
اين زبان چون سنگ و هم آهنوش است * و آن چه بجهد از زبان چون آتش است
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف * گه ز روى نقل و گاه از روى لاف
ز آن كه تاريك است و هر سو پنبه زار * در ميان پنبه چون باشد شرار
ظالم آن قومى كه چشمان دوختند * ز آن سخنها عالمى را سوختند