اراده و خواهش معشوق شود و از غلبهى اراده و كامروايى وى لذت بجان عاشق رسد در آن هنگام ، از ناخوشى و ناكامى كه معشوق بر وى راند و رنج و آزارى كه به دو رساند ، بيشتر لذت مىبرد كه از رسيدن بكام و آرزوى خود . و در اشاره بدين معنى ، مولانا فرموده است :
ناخوش او خوش بود در جان من * جان فداى يار دل رنجان من
مثنوى ، ج 1 ، ب 1777 دليلش اينست كه آزار و رنج و نامرادى ، دل خواه معشوق است و كامروايى و آرامش ، مطلوب عاشق و چون عاشق در عروض حالتى چنين كه باز گفتيم از سر اراده و خواهش خود برخاسته است و ميل او در خواهش معشوق فنا پذيرفته است بدين سبب هر چه معشوق را كامرواتر بيند چنانست كه بمراد خود بيشتر رسيده است . مولانا اين دليل را بدين صورت تقرير مىكند :
گر مرادت را مذاق شكرست * بىمرادى نى مراد دلبرست
مثنوى ، ج 1 ، ب 1748 و اين همه از آن جا ناشى مىشود كه آن چه براى ديگران ، سبب درد و رنجورى و شكايت است در اين حال ، براى عاشق مايهى خوشى و لذت و شكر مىشود و يا بسبب تفاوت حالت و يا از جهت تفاوت تلقى سبب و حدوث آن ، از جانب كسى كه مطلوب است ، حكم سبب الم ، انقلاب مىپذيرد و اثرى ديگر گونه در نفس بجاى مىگذارد و ظاهرا ، شيخ سعدى نظر بدين معنى گفته است :
زهر از قبل تو نوشدارو * فحش از دهن تو طيباتست
غزليات سعدى ، ص 31
مرا بهر چه كنى دل نخواهى آزردن * كه هر چه دوست پسندد بجاى دوست رواست
همان مأخذ ، ص 24