تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 615

مساهمون:

ص٦١٥
زواره چو ساغر به كف بر نهاد * همان از شه نامور كرد ياد
شاهنامه‌ى فردوسى ، داستان هفت گردان ، ب 614 ببعد
بياورد پس جام مى مى گسار * كه بگذشته بر وى بسى روزگار به ياد شهنشاه رستم بخورد * بر آورد از آن چشمه‌ى زرد گرد
همان مأخذ ، رستم و اسفنديار ، ب 3188 ببعد در همين موضع از داستان رستم و اسفنديار در تاريخ غرر السير معروف به غرر اخبار ملوك الفرس مىخوانيم : فوضع فى يده طاس ذهب مملوءا شرابا كماء الذهب فقال هذا و اللَّه يحكى صفاء مودتي لك و موالاتى اياك و شربه على وجهه و شرب اسفنديار مثله . ( آن گاه جامى زرين ، لبريز از شرابى زرد چون آب زر ، بر كف رستم نهادند ، رستم گفت بيزدان سوگند كه اين از پاكى ، دوستى و مهر مرا بر تو ماند و آن جام را بر روى اسفنديار در كشيد ، اسفنديار هم بر آن آيين باده نوشيد . تاريخ غرر السير ، طبع طهران ، ص 359 . و گاهى نيز بر ياد و بشادى كسى باده مىنوشيده‌اند چنان كه در تاريخ سيستان آمده است كه چون قصه‌ى امير با جعفر احمد بن محمد نزد نصر بن احمد امير خراسان ياد كردند وى « گفت همه نعمتى ما را هست اما بايستى كه امير با جعفر را بديدى اكنون كه نيست بارى ياد او گيريم و همه مهتران خراسان حاضر بودند ، ياد وى گرفت و بخورد و همه بزرگان خراسان نوش كردند . . . رودكى اين شعر اندرين معنى بگفته بود . » بيتى چند از قصيده‌ى رودكى :
ز ان مى خوش بوى ساغرى بستاند * ياد كند روى شهريار سجستان خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هر يك چو مى بگيرد شادان