رهايى آنست كه خود را بمردگى زنم تا بسبب سلب فايده ، كس را پرواى من نباشد و مرا به خود باز گذارند ، آن گاه مولانا از اين بيان ، استفاده مىكند كه تا هنر و زيبايى انسان مكتوم و نهفته نباشد در معرض قضاوت و داورى خلق و تضييع عمر بوسيلهء دوستان و دشمنان قرار دارد ، دوستان ، وقت او را بتحسين و آفرين و ديد و باز ديد و دشمنان ، ببد گويى و بد سگالى و دفاع از آن ، تلف مىكنند و از كار و پيش رفت نوين بازش مىدارند .
وقت و عمر ، عزيزترين چيزى است كه به انسان عطا شده است زيرا بوسيلهء وقت مراتب ترقّى را مىپيمايد و از فوائد حيات بهرهمند مىگردد امّا فائدهء وقت را كسى باز مىشناسد كه عمر خود را بر گزاف و عبث نگذرانده باشد مثل آن كه قدر بهار و باران بهارى را آن كشاورز مىداند كه بهنگام و وقت مناسب ، تخمى در زمين افشانده باشد .
مولانا با نظر واقع بينى كه دارد خطر و آفت اشتغال بخلق را خوب درمىيابد ، از خداى بزرگ هرگز غافل نمىشود ، رؤيت اين خطرها و شهود ضعف آدمى در برابر محبّت بىپر و پاى دوستان و غلبهء حسّ انتقام در مقابل خصومت بد سگالان ، او را بر آن مىدارد كه ما را به پناه خدا دعوت كند ، آن خدا كه نوح و موسى و ابراهيم و يحيى را از كينهتوزى و بد خواهى مُنْكِران نجات بخشيد .
طوطى پندى چند داد ، بازرگان از قصّهء طوطى پند آموخت ، سپس مولانا بشرح نتيجهء حكايت مىپردازد بدين گونه :
تن و لوازم آن از شهوات و آرزوها قفسى را ماند كه طوطى جان در آن بندى و اسير شده است ، اين لوازم خار راه جان است و زمينهء فريب خوردن آدمى را از معاشرانش فراهم مىسازد ، همنشينان او را بمدح و ستايش فريب مىدهند و از خود باز مىستانند و مانع ترقّى او مىشوند ، آدمى بدين سخنهاى
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 605
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٦٠٥