غم و شادى شناخته نمىگردد بلكه ميوههاى باغ عشق تنوّع دارد و هر دم از عشق حالتى جلوه مىكند كه به حالت پيشين نمىماند ، آن جا بهار و خزان نيست تا غم و شادى از نابود و بود عارض گردد ، بوستان عشق پيوستهتر و تازه و سبز و خرّم است ، مولانا نيز چنين حالتى دارد ، سر مست عشق است از آن گونه سر مستى كه ذرّهاى از آن ، بادهء سُكرْ انگيز را مست مىكند و بدست ناهوشيارى مىسپارد .
ماجراى بازرگان بدرازا كشيد ، او همچنان در حيرت فرو رفته بود و سخنان متناقض مىگفت از آن جنس تناقضى كه در وصف زبان در مثنوى مىخوانيم ، موجب اين تناقض گويى حالت حيرتى بود كه از اشتباه خود و مرگ طوطى برايش روى داده بود ، مولانا حالت حيرانى را تشبيه مىكند به وضع روحى كسى كه در آب گود و ژرفى غرق شده باشد ، غريق از سر عجز و بىچارگى دست در هر گياهى مىزند تا مگر جانش را خلاص كند ، مرد حيرت زده نيز چنين است زيرا بگفتار پراكنده خود را مشغول مىدارد ، حيرت مقامى بلند است و صوفيان آن را مىستايند بدين جهت مولانا مىگويد كه اين آشفتگى مطلوب خداست براى آن كه راهرو را در طلب قوّت مىبخشد و بر معرفتِ و اصل ، مىافزايد و كليد يافتن آرزوهاست ، آن گاه بيكى از اصول كلامى و دينى دائر بر اينكه خدا هم پيوسته در كار است ، استدلال مىكند و نتيجه مىگيرد كه آدمى هرگز نبايد از كار باز ايستد و كار و عمل هر چند خوار مايه باشد از بىكارى و ترك كوشش بهتر و سود بخشتر است .
بازرگان طوطى را از قفس بيرون انداخت و طوطى بشاخهء درختى بلند پرواز كرد ، بازرگان از وى مىپرسد كه اين سرّ و راز شگفت را باز گو ، طوطى مىگويد كه آن طوطى آزاد به عمل خود ، مرا متوجّه ساخت كه تا سخن مىگويم و از من فايدهاى حاصل است همچنان اسير قفس خواهم بود ، طريق
شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 604
مساهمون: بديع الزمان فروزانفر
ص٦٠٤