تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى شريف ( فارسى ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥
بازرگانى طوطيى زيبا و محبوس در قفص داشت ، بازرگان مىخواست بهندوستان برود ، بغلامان و كنيزان خويش گفت براى شما ارمغان چه بياورم ، هر يكى چيزى خواستند و او پذيرفت ، طوطى را گفت تو چه مىخواهى تا از هندوستان برايت بياورم ، طوطى پيغامى بطوطيان شكر خاى هند فرستاد ، اين پيغام متضمّن گرفتارى و مهجورى طوطى و چاره جويى براى آزادى او بود ، پيغامى سخت غم انگيز و دل سوز كه مولانا چنان گرم و سوزانش بيان كرده است كه هر سنگ دل صبر آزماى را بهيجان مىآورد . ذكر اين پيغام درد آلود ، گويى مولانا را بار ديگر به ياد روزگار وصال و اتّصال خود با شمس تبريز و رنجهايى كه در فراقش بر خود مىگيرد ، افكنده است كه بىاختيار از زبان طوطى شرح هجران و بىقرارى خويش را با زبانى آتش بار و جان گداز باز مىگويد ولى اين مهجور فراق ديده ، در عشق بكمال رسيده و از سر مُرادات خود برخاسته است بدين جهت به وصف رضا و يا بعبارتى ديگر نيروى تحمّل خويش مىپردازد ، خويش را نخست بلبل مىخواند ، بلبلى كه تنها عاشق زيبايى گل نيست بلكه در عشق چنان قدرتى دارد كه خار و گلستان را بدَم درمىكشد ولى بلبل ، سست عهد و ضعيف و نابردبار است و در خور چنين حوصله نيست بدين نظر تعبير را بر مىگرداند و از خود نهنگى فراخ حوصله ، باز مىنمايد ، نه آن نهنگ كه در آب مىزيد و با برودت و رطوبت درياها پرورش مىيابد ، نهنگى آتش نهاد كه قوت و خورش او آذر عالم سوز عشق است ، از آتش مىزدايد و در آتش مىزيد و از اين رو بخلاف مراد و ناخوشهاى عشق ، خوگر شده است . صوفيان در بارهء صفت يا ملكهء « رضا » بسيار سخن گفته‌اند ، ما اين سخنان را در شرح ابيات نقل كرده‌ايم ، ليكن عبارات آنها مختصر و مجمل و در حدود تعريفات و رسوم منطقيان است . مولانا اين حالت را با بيانى عاشقانه و روشن‌تر از آفتاب و در عين حال