موم و هيزم چون فداى نار شد * ذات ظلمانى او انوار شد
سنگ سرمه چون كه شد در ديدهگان * گشت بينايى شد آن جا ديدبان
اى خنك آن مرد كز خود رسته شد * در وجود زندهاى پيوسته شد
واى آن زنده كه با مرده نشست * مرده گشت و زندگى از وى بجست
مزرع : زمينى كه در آن تخم كارند ، كشت زار ، مزرعه .
كشت : مخفف كاشت بمعنى چيزى كه كاشته باشند .
سنگ سرمه : سنگى سياه و صفايحى ( ورقه ورقه ) و براق و زود شكن كه بعضى از آن مايل برنگ بنفش است و بهترين آن ، اصفهانى است ، در مكه و مصر نيز هست ، بگفتهى ابن سينا جوهر سرب ميت است . اين سنگ را مىسايند و از آن سرمه مىسازند و در چشم مىكشند و آن را « سرمه سنگ » مىنامند . مقابل : جواهر سرمه و انواع ديگر آن . خاقانى دربارهى سرمهى اصفهانى مىگويد :
ديدهى خورشيد چشم درد همىداشت * از حسد خاك سرمه زاى صفاهان
لاجرم آنك براى ديدهى خورشيد * دست مسيح است سرمهساى صفاهان
چرخ نبينى كه هست هاون سرمه * رنگ گرفته ز سرمههاى صفاهان
ديوان خاقانى ، ص 354 عربى آن ( اثمد ) است .
جع : قانون ابن سينا ، بحر الجواهر ، تحفهى حكيم مومن ، مخزن الادويه در ذيل : اثمد .