در حصار و خار بستى كه صنعت سازان و قافيه انديشان بگرداگرد انديشه و خيالات انسان كشيدهاند محصور و پاى بند ماند و از سوى ديگر به جهت رعايت خاطر نو آموزان و كودك انديشگان عصر و اهل سلوك نمىخواهد يك باره اين سنتها و رسمها را در هم ريزد . از اين رو مىگويد :
رستم ازين بيت و ازل ، اى شه و سلطان ازل * مفتعلن مفتعلن مفتعلن كشت مرا
قافيه و مغلطه را گو همه سيلاب ببر * پوست بود پوست بود در خور مغز شعرا
آينهام آينهام مرد مقالات نهام * ديده شود حال من ار گوش شود چشم شما
ديوان ، ب 486 ببعد
حقم نداد غمى جز كه قافيه طلبى * ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا
بگير و پاره كن اين شعر را چو شعر كهن * كه فارغست معانى ز حرف و باد و هوا
همان مأخذ ، ب 2593 ، 2594 نيز جع : مثنوى ، ج 1 ، ب 1737 ببعد ، الحكمة الخالدة ، طبع مصر ، ص 184 كه سخنى از خالد بن صفوان مناسب اين مضمون نقل كرده است .
[ در معنى آن كه من اراد ان يجلس مع اللَّه فليجلس مع اهل التصوف ]
آن رسول از خود بشد زين يك دو جام * نه رسالت ياد ماندش نه پيام
واله اندر قدرت اللَّه شد * آن رسول اينجا رسيد و شاه شد
سيل چون آمد به دريا بحر گشت * دانه چون آمد به مزرع گشت كشت
چون تعلق يافت نان با بو البشر * نان مرده زنده گشت و با خبر