نزد ايشان همچنين نسبت روح بذات حق است سبحانه كه وى جان جان است پس ظهور روح در خارج مستلزم ظهور حق است در خارج پس دريافتى لطافت جواب را » . شرح ولى محمد اكبر آبادى ، طبع لكناهو ، ص 99 . اين جواب با سياق كلام مولانا سازگارى ندارد . بحر العلوم هم اين جواب را مردود شمرده و گوينده را نسبت بكفر داده است . اسماعيل انقروى و يوسف بن احمد مولوى نيز علل چند و نزديك به ده فايده براى تعلق روح به بدن بر شمردهاند كه آن هم بسخن مولانا مرتبط نيست .
جواب مولانا مأخوذ است از گفتهى بهاء ولد : « اكنون تو جزو اين كل جهان آمدى چون تو ، كل جهان را هزل دانى تو كه جزوى چگونه است كه كار خود را جد دانى . » معارف بهاء ولد ، طبع طهران ، ج 1 ، ص 119 .
در نسخهى موزهى قونيه بخطى نزديك به خط متن در كنارهى عنوان اين سه بيت اضافه شده و پيش از شروع مطلب است .
چون ز عمر آن رسول اين را شنيد * روشنيى در دلش آمد پديد
محو شد پيشش سؤال و هم جواب * گشت فارغ از خطا و از صواب
اصل را دريافت بگذشت از فروع * بهر حكمت كرد در پرسش شروع
اين ابيات در چاپ ليدن نيست ولى در شرح انقروى و يوسف بن احمد مولوى وجود دارد ، مضمون آن هم متناقض است ، يك جا مىگويد كه سؤال و جواب پيش رسول قيصر محو شد و به اصل رسيد و از فرع در گذشت و باخر مىگويد كه در پرسش شروع كرد و ما در ذيل مىبينيم كه او سؤال را آغاز كرده و جوابى نقضى و اقناعى شنيده است از اين رو احتمال مىدهيم كه اين ابيات الحاقى باشد بخصوص كه پس از چند بيت مولانا همين مضمون را با تاكيد تمام ذكر مىكند و قصه را بپايان مىرساند چنان كه نظم و سياق مطلب اقتضا دارد .