برو ترك گفتار و دفتر بگو * كه آن به كه باشد ترا دفتر او
خمش كن كه هر شش جهت نور اوست * و زين شش جهت بگذرى داور او
ديوان ، ب 23849 ببعد
[ سؤال كردن رسول از عمر از سبب ابتلاى ارواح با اين آب و گل اجساد ]
گفت يا عمر چه حكمت بود و سر * حبس آن صافى در اين جاى كدر
آب صافى در گلى پنهان شده * جان صافى بستهى ابدان شده
گفت تو بحثى شگرفى مىكنى * معنيى را بند حرفى مىكنى
حبس كردى معنى آزاد را * بند حرفى كردهاى تو ياد را
از براى فايده اين كردهاى * تو كه خود از فايده در پردهاى
آن كه از وى فايده زاييده شد * چون نبيند آن چه ما را ديده شد
صد هزاران فايده ست و هر يكى * صد هزاران پيش آن يك اندكى
آن دم نطقت كه جزو جزوهاست * فايده شد كل كل خالى چراست
تو كه جزوى كار تو با فايده ست * پس چرا در طعن كل آرى تو دست
گفت را گر فايده نبود مگو * ور بود هل اعتراض و شكر جو
كدر : درد آلود و ناصاف .
شگرف : عجيب و غريب ، بزرگ و باشكوه ، جذاب و دل كش .
باد را بند كردن : بكنايت ، كارى عبث و ناممكن .
در پرده بودن : بكنايت ، اطلاع نداشتن ، محجوب شدن .
دست آوردن در چيزى : بكنايت ، دخل و تصرف كردن .
هل : صيغهى امر است از مصدر هشتن و هليدن بمعنى بر زمين نهادن و ترك گفتن .
مولانا درين پرسش كه از زبان رسول قيصر مىآورد ، حكمت تعلق روح را به بدن مطرح كرده است . اين مساله را پيشتر بمناسبتى در ذيل ( ب 1446 )